«آزادي عقيده»
يكي از اظهارات فريبندهاي كه بسيار شنيده ميشود اينست كه: «عقيده هركس براي خودش محترم است». از آنجا كه امروز در سراسر جهان حاكميت با فرهنگ و نظام ارزشي «غرب» است، اين گفته بصورت يك اصل محكم لايتغير و معيار مطلقي مطرح ميشود كه واجب الاتّباع است و جاي هيچگونه ترديدي در آن وجود ندارد. امّا براستي آيا «عقيده هركس براي خودش محترم است»؟ آيا هركس اجازه دارد كه هر عقيدهاي داشته باشد و هيچ حقّ اعتراضي نيز نسبت به او وجود ندارد؟

قسمت اول:
يكي از اظهارات فريبندهاي كه بسيار شنيده ميشود اينست كه: «عقيده هركس براي خودش محترم است». از آنجا كه امروز در سراسر جهان حاكميت با فرهنگ و نظام ارزشي «غرب» است، اين گفته بصورت يك اصل محكم لايتغير و معيار مطلقي مطرح ميشود كه واجب الاتّباع است و جاي هيچگونه ترديدي در آن وجود ندارد. امّا براستي آيا «عقيده هركس براي خودش محترم است»؟ آيا هركس اجازه دارد كه هر عقيدهاي داشته باشد و هيچ حقّ اعتراضي نيز نسبت به او وجود ندارد؟
پيش از بحث در اطراف حقيقت و يا بطلان اين نظر، بايد گفت كه اين اصل از اركان اصلي نظامِ ارزشي خاصّي است كه حكومت «دموكراسي» بر آن بنا شده است و متأسّفانه در اين عصر، از آنجا كه همه كره زمين در تسخير تمدّن معاصر غرب قرار دارد، نه تنها تا پيش از پيروزي انقلاب اسلامي هيچ كس جرأت و قدرت مخالفت با اين معنا را در خود نمييافت، بلكه «اصول دموكراسي» بمثابه معيارهاي مطلقي بود كه همه فرهنگها و مكاتيب غيرغربي را با آن ميسنجيدند. و اينگونه، «تمدّن غرب» و نظام ارزشي متناسب با آن، امروزه از «اصالتي» برخوردار است كه پيش از «رنسانس» از آنِ «كليسا» بود [يكي از مباحث آينده اين سلسله تحقيقات انشاءاللَّه به «نظام دموكراسي» اختصاص خواهد داشت، امّا اينبار به تناسب مبحث، مورد اشارهاي گذرا قرار گرفت].
«خودباختگي» بشر امروز تا بدانجاست كه حتّي در منطقه اسلامي و بعضاً در ايران، بويژه در نزد روشنفكران و تحصيل كردههاي دانشگاه، احكام اسلام تا آنجا اعتبار دارد كه با «معيارهاي مطلق تمدّن معاصر غرب» مخالفتي نداشته باشد و چه بسا كه عدّهاي از متفكرين نيز از سر خود باختگي و شيفتگي نسبت به تمدّن معاصر غرب، به تبيين معارف اسلام براساس دستاوردهاي تجربي و يا حتّي به انطباق «آيات قرآني» با «محصولات تكنيكي» تمدّن مغرب پرداختهاند و اين سرطان دردناكي است كه متأسفانه حتّي به رگ و ريشه و پيكره برخي «تأليفات مذهبي» نيز سرايت كردهاند [اشاره بيشتر به اين مطلب را به مبحث دموكراسي وا ميگذاريم].
البته در همين جا بايد گفت كه اسلام تنها خطر جدّي و حتمي است كه پايههاي اعتقادي تمدّن شيطاني معاصر بشر را تهديد ميكند، و اكنون با آنكه جز مدّت كوتاهي از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران نميگذرد، مقابله و معارضه اساسي و ريشهاي آغاز شده است، تا آنجا كه در همه دنيا - و حتّي برخي كشورهاي اسلامي - طرفداران انقلاب اسلامي و پيروان حضرت امام امّت را «بنيادگرا» مينامند. البته ما ميدانيم كه انقلاب اسلامي نهايتاً تحقق همان حقيقتي است كه در هزار و چهارصد سال قبل، نهضت اسلامي صدر اوّل را نتيجه داده است. حضرت امام امّت نيز چيزي جز اسلام نميگويند و آنچه بنام «خطّ امام» مشهور است وجهه سياسيِ نظام اعتقادي اسلام ميباشد كه در بيان قرآن به «صراط مستقيم» تعبير شده است. و امّا اگر آنان ما را «خمينيست» و «بنيادگرا» مينامند دچار اشتباه نيستند، امّا فقط ظاهري از حقيقت را ديدهاند (يعلمون ظاهراً من الحيات الدّنيا و هم عن الآخرةِ غافلون)؛ حال آنكه معادلِ حقيقي اين تعبيرات اينچنين است: «خمينيست (پيرو امام خميني) يعني «مسلمان حقيقي» و «حزب اللَّه»، و «بنيادگرا» يعني «انسان مكتبي». ظن «بنيادگرايي» درباره ما از آنجاست كه «انسان مكتبي» همواره سعي ميكند اعمال خويش را از متنِ اصيل اعتقادات خويش استخراج نمايد و خود را تماماً براساس نظام اعتقادي اسلام بسازد و اين نظام نيز مبتني بر حقايقي است كه از هزار و چهارصد سال پيش تا به امروز ثبات خويش را حفظ كرده و تغييري در آن حادث نگشته است [عدم تغيير در اصولِ اعتقادي ما به اين مطلب برميگردد كه «حقّ» خارج از ما داراي واقعيتي است ثابت و مبتني بر اصول لايتغير كه در بيان قرآن با تعبير «سنةاللَّه» آمده است: وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبديلاً / و يا تَحويلاً(21)].
«آزادي عقيده» از اركان «ايدئولوژيك» نظامهاي سياسي غربي است [هرچند كه غالباً جز حرفي بيش نيست و مورد عمل قرار نميگيرد] و ما، پيش از آنكه به مباني حاكميت سياسي در اسلام بپردازيم، ناگزير بايد اركان سياسي حكومتهاي غيرالهي را از ديد اسلام مورد قضاوت قرار دهيم. در مبحث گذشته «رأي اكثريت» را از اين نظر كه آيا ميتواند معيار مطلق حقّ قرار بگيرد يا نه، مورد بررسي قرار داديم و اين بار بحث در اطراف «آزادي عقيده» است:
1- انسان فطرتاً همواره گرايش به «حقّ» و «حقيقت» دارد، همانطور كه بازهم فطرتاً قائل به «وحدانيت حقيقت» است و از اينرو «آزادي عقيده» با گرايشهاي فطري انسان منافات دارد. براي انسان در قضاوت و انتخاب، هميشه امر دائر بين نفي و اثبات است و شقّ سومي ندارد. چرا كه «حقيقت» از نظر ما يعني «انطباق با واقعيت خارجي» و البته قرآن نيز صراحتاً همين معنا را تأييد ميكند:«فَماذا بَعْدَ الْحقّ اِلاَّ الضَّلالُ؟ فَاَني تُصْرَفونَ؟»(22) [مگر بعد از حقّ جز ضلالت چيست؟ پس بكجا ميرويد؟].
فطرت انسان بر اين معنا قرار دارد كه آنچه را «حقّ» بيابد از آن تبعيت ميكند و «مادونِ» آنرا باطل ميانگارد. اين مطلب از آيات بسياري در قرآن استنباط ميشود: «قُلْ جاءَ الْحقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً»(23) [بگو كه حقّ آمد و باطل را نابود ساخت كه باطل خود لايق محو و نابودي است]. و يا در سوره «لقمان»:«ذلِكَ بِاَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحقّ وَاَنَّ ما يدْعُونَ مِنْ دونِهِ الْباطِلُ»(24) [اين بدان سبب است كه خداي يكتا، حقّ مطلق است و آنچه به جز او به خدايي ميخوانند همه باطل محض است]. (و همين استدلال در سوره «حج» آيه 62 نيز تكرار شده است).
بسياري از احتجاجات قرآن با كفّار نيز بر اين مبناست كه فطرت انسان بر پذيرش حقّ و تبعيت از آن قرار دارد. در سوره «يونس»، آيه مباركه 35، با تكيه بر تبعيت فطري انسان از حقّ، در مقامِ احتجاج با مشركين درباره بتهايشان ميپرسد كه:«اَفَمَنْ يهْدي اِلَي الْحقِّ اَحقُّ اَنْ يتَّبَعَ اَمَّنْ لا يهدي اِلآ اَنْ يهْدي فَما لَكُم كَيفَ تَحْكُمونَ» [آيا آنكه خلق را براه حقّ هدايت ميكند سزاوارتر به پيروي است و يا آنكس كه نميكند، مگر آنكه خود هدايت شود؟ پس شما را چه شده است؟ چگونه قضاوت ميكنيد؟].
علامه طباطبايي (رضوان اللَّه تعالي عليه) در جلد هفتم ترجمه «الميزان» صفحه 174 ميفرمايند:«انسان به حسب فطرت خويش از چيزي پيروي ميكند كه آن را داراي يك نحو و واقعيت خارجي بداند، بنابراين به مقتضاي فطرت خويش پيرو «حقّ» است. حتّي آنانكه منكر وجود علم جازم هستند (سوفسطائيان)، اگر سخني برآنها عرضه شود كه ترديد و شكّي در آن نداشته باشند در مقابلش خاضع شده و آنرا ميپذيرند». (پايان نقل قول علاّمه «ره»).با اين ترتيب و بازهم به حكم محتواي دعوت انبياء عليهم السّلام: «قولوا لا اله الاّ اللَّه تفلحوا»، كه ما را به يك «حقيقت واحد» دعوت ميكند و تعدّد مصاديق «حقّ» را در خارج از ما نفي ميكند، چگونه ميتوان «آزادي عقيده» را تصويب كرد و اصولاً آنجا كه «حقّ» بيش از «يكي» نيست، «آزادي عقيده» چه مفهومي ميتواند داشته باشد؟
2- آزادي بدين معنا اصولاً در اسلام وجود ندارد. حضرت علاّمه طباطبايي رَحِمَهُاللَّه در اين مورد در جلد هفتم ترجمه «الميزان» صفحه 197، ميفرمايند:«اساس نواميس اسلامي بر توحيد و يگانهپرستي است و با اين ترتيب چگونه ممكن است كه اسلام «آزادي عقيده» را تثبيت نمايد؟ آيا تصويب «آزادي عقيده» از يكطرف و پي و بنيان كار را بر «توحيد» قرار دادن از طرف ديگر، جز يك تناقض روشن و صريح چيز ديگري ميتواند باشد؟» (پايان نظر علاّمه)با اين ترتيب در نظر حضرت علاّمه (ره) دعوت به توحيد في نفسه با «آزادي عقيده» منافات دارد و اين عين حقيقت است. اگر اسلام «آزادي عقيده» را تصويب ميكرد، ديگر دعوت به «توحيد كلمه» و «صراط واحد» چه مفهومي داشت؟
تحقيق در محتواي دعوت انبياء الهي (صلوات اللَّه عليهم اجمعين) در قرآن اين حقيقت را بر انسان مكشوف ميدارد كه: محتواي دعوت انبياء وصول به توحيد از طريق نفيِ «عبوديت ما سِوي اللَّه» است و اين خود حاكي از آنست كه انسان در انتخاب هر عقيدهاي آزاد نيست، هرچند اين سلوك توحيدي در نهايت به رفع همه تعلّقات ميانجامد و اين منتهاي آزادي است.
قرآن كريم در نقل اقوال انبياء خدا، قولي را كه بيشتر از همه تكرار كرده است اينست:«يا قَوْمِ اعْبُدواللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيرُهُ» و به استناد قرآن، احتجاج و استدلال انبياء با كفّار و مشركين همواره با اين بيان آغاز ميشده است كه: «اي قوم، عبوديت اللَّه را بپذيريد كه جز او شما را معبودي نيست...» [اين قول با همين صورت هشت بار در قرآن از زبان انبياء مختلف تكرار شده است]. و از جانب ديگر، در اهداف رسالت ميفرمايد:... وَ يضَعُ عَنْهُم «اِصْرَهُمْ وَاْلاَغْلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيهِمْ» فَالَّذينَ آمَنوا بِهِ و عَزَّروهُ وَنَصَروهُ وَاتَّبَعوا النّورَالَّذي اُنْزِلَ مَعَهُ اُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحونَ»(25) [تا بردارد از ايشان سنگيني باريان و آن غل و زنجيرهايي كه برآنان بوده است، پس آنانكه او را گرامي دارند و يارياش كنند و از نوري كه با او نازل شده است تبعيت كنند، هم آنان از رستگاران هستند].
سخن از قيودي است كه همچون باري كمرشكن برگرده انسان سنگيني ميكنند و همچون غل و زنجيرهايي تنگ و سنگين دست و پا و گردن او را درهم ميفشرند و او را بخود وانميگذارند؛ سخن از قيودي است كه او را زمينگير كردهاند و اجازه نميدهند كه پرواز كند و به «فلاح» رسد؛ و سخن از پيامبران است كه طريق «آزادي» را ميدانند و آمدهاند تا انسانها را از اسارت اين قيود برهانند و به «حريت» ببخشند. «حريت» مفهومي است كه بيان قرآن در تفسير آن اينچنين است:«قُلْ يا اَهلَ الْكِتابِ تَعالَوْا اِلي كَلِمةٍ سَوآءٍ بَينَنا و بَينَكُم اَلآ نَعْبُدَ اِلاَّ اللَّهَ وَلا نُشْرِكَ بِه شَيئاً وَلا يتَّخِذَ بَعضُنا بَعْضاً اَرْباباً مِن دُونِ اللَّهِ»(26) [بيائيد اي اهل كتاب، بيائيد بسوي كلمهاي كه بين ما و شما يكسان است: اينكه جز خدا نپرستيم و با او چيزي را شريك قرار ندهيم و بعضي از ما بعضِ ديگر را بجز خدا ارباب نگيريم.]
محتواي اين آيه مباركه در حقيقت تفسير «حريت» و «آزادي» است. «عبوديت اللَّه» و «پرهيز از شرك» كار را تا بدانجا ميكشاند كه استقلال ذاتي اشياء را نيز در عليت و تأثير نفي كنيم. مفهوم «آزادي از تعلّقات» همين است و اين معنا جز با «عبوديت اللَّه» بدست نميآيد. اگر اين بندگي ما را حاصل شد كه حقيقت «فلاح» درباره ما تحقق يافته است و «فلاح» اوج «رهايي» است.(27) در بيان حضرت علي عليهالسّلام در «نهج البلاغه» نيز «حريت» اينچنين معنا شده است:«وَلا تَكُن عَبْدَ غَيرِكَ وَقَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حرّا»(28) [بنده ديگري مباش كه همانا خداوند ترا «آزاد» قرار داده است]. و اين معنا مؤيد همان برداشتي است كه پيش از اين از قرآن مجيد داشتهايم كه «حريت» يعني «رهايي از عبوديت ما سوي اللَّه».
قسمت دوم:
«آزادي عقيده» عنوان مبحث دوّم از سلسله مقالات «مروري بر مباني حاكميت سياسي در اسلام» ميباشد كه بخش نخست آن در شماره گذشته ارائه گرديد و اينك ادامه مطلب:بدين ترتيب، آن «آزادي» كه در فرهنگ غرب مورد ستايش قرار گرفته است، «عين اسارت» است؛ «اسارت» در غل و زنجيرهاي سنگين و پر رنج غرايز و اميال حيواني، «اسارت» در زندان پر فريب «دنيا». آن آزادي به معناي قبول «بندگي غيرخدا» است و قائل شدن به استقلال ذاتي براي اسباب و علل.
بيان قرآن درباره «عبوديت» ناظر بر اين معناي دقيق است كه «عبوديت» براي «انسان»، «نيازي فطري» است و انسان، اگر «تسليم عبوديتِ اللَّه» نگردد، بنده هواي نفس خويش خواهد شد و شق سوّمي وجود ندارد:«اَفَرَاَيتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَويهُ وَاَضَلَّهُ اللَّهُ عَلي عِلْمٍ و خَتَمَ عَلي سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلي بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يهديهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ اَفَلا تَذَكَّرون»[ (اي رسول ما) مينگري آنرا كه هواي نفسش را خداي خود قرار داده و خدا او را دانسته (پس از اتمام حجت) گمراه ساخت و مُهر بر گوش و دل او نهاده و بر چشم وي پرده ظلمت كشيده، پس او را بعد از خدا ديگر كه هدايتش خواهد كرد؟ آيا متذكّر اين معني نميشويد؟ ]
«اتّخاذ اهواء نفساني بمثابه معبود» سرنوشت محتوم كساني است كه از «عبوديت خدا» روي برتابند و به تعبير ديگر، اگر انسان تبعيت از «نور حقّ» نكند و راه خويش را «بهفانوسِ عقل» روشن نكند مجبور به «اتّباع هوس» و «تبعيت از هواي نفس» است و چاره ديگري ندارد. آيه مباركه زير شاهد بر اين معناست:«وَمَنْ اَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَويهُ بَغَيرِ هُديً مِن اللَّه»(29) [كيست گمراهتر از آن كسي كه دور از «هدايت خدايي»، طوق «اتّباع هواي نفس» را بهگردن بگيرد؟] و در جاي ديگر «هدايت خدايي» را اينگونه بيان فرموده است:«يهْدِي اللَّهُ لِنورهِ مَنْ يشاءُ»(30) [پروردگار آنكسي را كه مشيتاش تعلّق بگيرد به نور خويش هدايت خواهد كرد].
بنابراين «آزادي» در تمدّن امروز غرب عين «اتّباع و قبول عبوديت اهواء نفساني» است و ملازمه اين «آزادي» با «فساد» نيز از نشانههايي است كه مؤيد اين عرايض ميباشد. علاّمه طباطبايي(ره) در جلد هفتم ترجمه «الميزان» صفحه 173، روز افزون شدن حجم «فساد» را «در تمدّن امروز بشر» مؤيدي بر مفاد اين آيه ميشمارند: «وَلَوِاتَّبَعَ اَهْوائَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمواتُ وَالْاَرْضُ وَمنْ فيهِنَّ»(31) [و اگر «حقّ» از «اهواء ايشان» تبعيت كند، آسمانها و زمين و آنكه در آنست فاسد خواهد شد(32)].
از فرمايشات بسيار مشهوري كه از «يعْسوبُ المؤمنين»، حضرت علي عليهالسّلام نقل ميشود، يكي هم اين بيان بسيار بسيار زيباست كه: «اَنَا يعْسوبُ الْمؤمنين وَالْمالُ يعْسوبُ الْفُجّار» [«من» پيشواي مؤمنين هستم و پيشواي بدكاران «مال» است]. اين بيان نيز مؤيدي است بر نتيجهاي كه حاصل شد، چرا كه براساس اين گفته «وجه اشتراك و اتّحاد بدكاران» در قبول «پيشوايي مال» است و تبعيت از اوامر و نواهيِ آن. بيان مذكور را ميتوان اينگونه تفسير كرد كه اگر چه «مال» اسباب كسب آسايش و رفاه دنيوي است، امّا بدكاران، از آنجا كه اين آثار - رفاه و آسايش - را مستقلاً به مال ميرسانند و براي آن استقلال ذاتي قائل ميشوند، لاجرم «مال» برايشان «اصالت» ميگيرد و به محوري تبديل ميگردد كه همه زندگيشان را معنا ميكند. اينچنين انساني تابع اوامر و نواهي «مال» و بنده آنست، حال آنكه بخش اول حديث مذكور - «انا يعْسوبُ المؤمنينَ» - ناظر بر اين معناست كه چون مؤمنين از «ولايت غيرخدا» آزاد هستند، ولايت مرا كه خليفه خدا و وصيّ بلافصل رسول اكرم(ص) هستم پذيرفتهاند.
بدين ترتيب، تحقق معناي «حريت» در انسان مؤمن با «وصول به توحيد» و نفي «استقلالِ ذاتي از اسباب و علل» و «رها شدن از تعلّقات مادّي و عبوديت هواي نفس» همراه است، حال آنكه «آزادي ارمغان غرب» در واقع آزادي از قيودي است كه از جانب «عقل» و يا از جانب «ابعادِ روحاني وجود انسان» بر او تحميل ميگردد. و اين «آزادي» نيست؛ «سفاهت» و «جهالت» است و مع الأسف در فرهنگ امروز بشري نام «آزادي» گرفته است.(33)
3- «شريعت اسلام» با احكامي «واجب الاتباع» و مشخص، «آزادي عقيده» را براي انسان «نفي» كرده است، چرا كه مسلّماً تبعيت از «احكامي واحد» و «سنّتهايي لايتغير» هر نوع «اختلاف عقيده»اي را از بين ميبرد و اصولاً جايي براي «آزادي عقيده» باقي نميگذارد. آيات بسياري شاهد بر اين معناست، از جمله:«اَطيعوا اللَّهَ وَاطيعوا الرّسولَ وَ اوُليِ الاَمْرِ مِنْكُمْ»(34) [(اي اهل ايمان) فرمان خدا و رسول و اولي الامر خود را اطاعت كنيد] و يا: «لَقَد كانَ لَكُمْ في رَسولِ اللَّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(35)[ رسول خدا(ص) شما را اسوهاي حسنه است]. و يا اين دو آيه مباركهاي كه بنظر علاّمه طباطبايي(ره) حقّ گزينش و «آزادي» را از انسان نفي ميكنند.(36) «وَ رَبُّكَ يخْلُقُ ما يشاءُ وَ يخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيرَةُ»(37) [پروردگار تو هرچه بخواهد ميآفريند و برميگزيند و مردم حقّ گزينش ندارند]؛ «وَما كانَ لِمؤمنٍ وَلا مؤمِنةٍ اِذا قَضَي اللَّهُ و رَسولُهُ اَمْراً اَنْ يكونَ لَهُمُ الْخِيرَةُ مِنْ اَمْرِهِمْ وَمَنْ يعْصِ اللَّهَ وَ رَسولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبيناً»(38)[ هيچ مرد و زن مؤمني حقّ ندارند وقتي خدا و رسول او امري را صادر كردند، در كار خويش اختيار داشته باشند و هركس نافرماني خدا و رسول كند به گمراهي روشني دچار شده است].
تفسير تفصيلي اين مطلب به اين نكته بسيار ظريف برميگردد كه انسان از يكسو در كار خويش مختار است و به يك نسبت بر «فعل» و يا «ترك آن» قدرت دارد؛ و از سوي ديگر، بعلّت صيرورت جبري عالم وجود در جهت تعالي و تكامل، محدوديتهايي جبري از جانب طبيعت و جامعه و تاريخ بر او تحميل ميگردد و تمامي سختي و صعوبت كار انسان و هدف از آفرينش او اينست كه خود را «اختياراً» با «نظام تسبيحي كائنات» و «صيرورت تكاملي عالم» همسو و هماهنگ كند. صيرورت متعالي عالم وجود خواه ناخواه (طوعاً و كرهاً) محدوديتهايي را از جانب «واقعيت خارجي» و «نظام طبيعي اسباب و علل» بر انسان هموار ميكند. براي روشنتر شدن مطلب ناچار از ذكر مثال هستيم: كره زمين، با نظمي مشخص ولا يتغير، علاوه بر يك گردش وضعي، مدارِ انتقالي بسيار دقيقي را گردِ خورشيد معظم اين منظومه طي ميكند. سيارات ديگر منظومه شمسي نيز در اين نظام تقديري بسيار عجيب و حيرتانگيز، داراي موقعيت خاصّ غيرقابل تغييري هستند و در مجموع، اين منظومه متعلّق به اجتماع عظيم شگفتانگيزي از منظومههاي خورشيدي ست كه نام «كهكشانِ راهِ شيري» را بر آن نهادهاند... و بر همين قياس، كهكشان راه شيري نيز در اجتماع بسيار عظيم كهكشانهاي اين آسمان لايتناهي داراي موقعيت خاصّ و غيرقابل تغييري است كه لاجرم از آن تبعيت دارد. و اينچنين، هريك از اقمار و سيارات و خورشيدها و كهكشانهاي اين مجموعه غيرقابل وصف بر مدار مشخصّي سير و جذبه دارند كه نسبت به ساير مدارات و نسبت به كلّ آسمان بيكرانه، وضعيت جبري مشخص ولا يتغيري دارد.
اين مجموعه جبري و مقدّر، با اين نظام دقيق، براي هيچ يك از ذرّات و اجزاء خويش اختياري قايل نيست و حتّي اگر يكي از ذرّات بينهايت كوچك اين مجموعه عصيان و تمرّد كند و از اطاعت محض و بيچون و چرا خارج شود، تعادل كلّي مجموعه بهم خواهد ريخت:
اگر يك ذره را برگيري از جاي***خلل يابد همه عالم سراپاي(39)
حال، انساني را تصوّر كنيد كه در اعماق اين آسمان لايتناهي، بروي كره كوچكي از يك منظومه خورشيدي متعلّق به كهكشان راه شيري پا به عرصه وجود نهاده است... چگونه ممكن است كه اين انسان بتواند خود را از تأثير كلّي اين نظام جبري لايتبدّل ولا يتحوّل خارج كند؟ اين انسان، از همان لحظه تولّد، در ابعاد زمان و مكان و اجتماع خويش تابع مختصّات جبري لايتغيري است كه هيچ چارهاي جز تبعيت از آن ندارد. امّا آيا اين مختصّات جبري نافيِ اختيار انسان در اعمال خويش است؟ خير، اگر اينگونه بود قرآنِ صادق نميفرمود:«لا يسئَلُ عَمّا يفْعَلُ وهُم يسْئَلونَ»[(خداي سبحان) بازخواست نشود، امّا خلق بازخواست ميشوند]
و يا: «وَقِفوهُمْ اِنَّهُمْ مَسْئولونَ» [در موقف حساب نگاهشان داريد كه در كارشان سخت مسؤولند]
و يا: «وَلَيسْئَلُنَّ يوْمَ الْقيامَةِ عَمّا كانوا يفْتَرونَ» [در روز قيامت از آنچه دروغ بستهاند سخت مؤاخذه ميشوند]
و يا: «تَاللَّهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمّا كُنْتُمْ تَفْتَرونَ» [سوگند بخداي يكتا كه البته از اين دروغ و عقائد باطل بازخواست خواهيد شد.]
و يا: «اِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ والْفُؤادَ كُلُّ اُولئكَ كانَ عَنْهُ مَسْئولاً» [چشم و گوش و دلها (در پيشگاه حكم خدا) مسؤولند].
چارهاي نيست جز اينكه بپذيريم كه انسان در اعمال خويش مختار است، اگرچه در قبول اين اختيار نيز مجبور است. علاّمه طباطبائي(ره) در جلد بيستم ترجمه تفسير «الميزان» در اين مورد بياني دارد كه عيناً نقل ميشود:«انسان برحسب خلقت موجودي است داراي شعور و اراده و ميتواند هركاري بخواهد براي خود انتخاب كند، و بعبارت ديگر: در هركاري كه در برابرش قرار ميگيرد ميتواند طرف «فعل» را «انتخاب» كند و ميتواند طرفِ «ترك» را انتخاب كند و بنابراين هركاري كه انجام دادن آن ممكن باشد وقتي بر او عرضه دارند، برحسب طبيعت خود نسبت به آن كار، بر نقطهاي ميايستد كه راه فعل و ترك بهم تلاقي ميكنند. پس آدمي «در دارا بودن و اتّصاف به اصل اختيار ناچار است» ولي در كارهائيكه منسوب به اوست و به اختيار از او صادر ميشود مختار است، يعني برحسب فطرت خويش نسبت به فعل و ترك، مطلق العنان است و مقيد و پايبندِ (مغلولِ) هيچيك از دو طرف نيست و اين است مراد از آزادي تكويني انسان». (پايان فرمايش علاّمه)
علاّمه طباطبائي (ره) اين آزادي انساني را «حريت تكويني» مينامند و ادامه ميدهند كه به تبعِ اين «حريت تكويني»، انسان لزوماً داراي «حريت تشريعي» نيز هست: «لازمه اين «حريت تكويني»، حريت ديگري است كه «تشريعي» است و آدمي در حيات اجتماعي خود بدان گردن مينهد. اين حريت عبارت از آنست كه هركس ميتواند هر راهي از راههاي زندگي را كه بخواهد، برگزيند و هركاري را كه بخواهد بكند و هيچكدام از افراد بني نوع او حقّ ندارند بر او برتري جويند و او را بنده خود سازند و اراده و عملش را در اختيار گيرند و با هواي نفس خود چيزي را كه نميپسندد بر او تحميل كنند. زيرا افراد نوع انساني همگي مساويند و هريك همان طبيعت آزاد را دارد كه ديگري دارد. خدا ميفرمايد: «ولا يتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً اَرْباباً مِنْ دونِ اللَّهِ»(آل عمران / 64) يعني «هيچكدام از ما ديگري را به جز خدا ارباب نگيرد»؛ «ما كانَ لِبَشرٍ... الي ان قال: ثُمَّ يقولَ لِلنّاسِ كونوا عِباداً لي مِنْ دونِ اللَّهِ» (آل عمران / 79) يعني «براي هيچ بشري حقّ اين نبوده كه... آنگاه به مردم بگويد: شما بجز خدا بندگان من باشيد».(40)
بدين ترتيب، پروردگار متعال انسان را «آزاد و مختار» آفريده است و اين آزادي لازمهاش «تساوي اجتماعي» است، چرا كه انسانها، از جنبه انتسابشان به نوع انسان با يكديگر برابرند؛ هرچند كه عنداللَّه اينچنين نيست و هركس با صورت حقيقي اعمال خويش محشور ميگردد و بدين ترتيب كماند آنانكه با صورت انساني از قبرها صادر شوند.
قسمت سوم:
مقاله حاضر آخرين قسمت از مبحث دوّم «مروري بر مباني حاكميت سياسي در اسلام» پيرامون «آزادي عقيده» است. گفته شد كه «آزادي عقيده» به مفهوم متعارف آن از اركان «ايدئولوژيك» نظامهاي سياسي غربي است و بهدلايلي چند با فطرت الهي انسان و شريعت اسلام منافات دارد؛
و اينك ادامه مطلب:در «نهج البلاغه» در بيان «تساوي انسانها» سخني موجود است كه در كمال اختصار و اقتصار و در نهايت زيبايي و بلاغت حقّ اين معنا را ادا كرده است:«فانّهم صنفان: امّا اخٌ لك في الدّين او (امّا) نظيرٌ لك في الخلق»(41) - آنها (مردم) دو دستهاند: يا مسلمانند و برادر ديني تو يا بهصورت بشر و در خلقت نظير تواند. تعبير «نظيرٌ لك في الخلق» بيش از آن گوياست كه محتاج تفسير باشد و به همين علّت نيز اين تعبير يكي از فرمايشات حضرت علي عليه السّلام است كه بسيار مورد نقل قرار ميگيرد. اجمالاً معنايي كه از اين جمله مورد نظر ايشان بوده است اينست كه: «انسانها از جنبه خلقت بشري با هم مساويند»... و امّا «تقوي» مايهايست كه انسانها را نسبت به يكديگر تمايز و تشخيص ميبخشد. و بدين ترتيب، هرچند كه انسانها اعمّ از «مشرك و كافر و مسلمان» در پيشگاه عدل قضاوت اسلامي با يكديگر «برابر» هستند، امّا از طرف ديگر، معيار اصلي تصدّي مسؤوليت در دستگاه حكومت اسلامي «تقوي» است و با معيار و مكيالِ «تقوي» انسانها با يكديگر «برابر» نيستند. كما اينكه قرآن مجيد ميفرمايد:«اَفَمَنْ كانَ مؤمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً؟ لا يسْتَوونَ»(42) [آيا آنكه مؤمن است همانند آنكسي است كه فسق ميورزد؟ نه، اين دو با يكديگر برابر نيستند].
بنابراين، انسانها از جنبه «خلقي» با يكديگر «برابر»ند، امّا از جنبه «ربّي» خير؛ نه تنها برابر نيستند، بلكه پروردگار متعال عاملين به عمل صالح را بر ديگران «امتياز» بخشيده است، كما اينكه در موارد متعدّد «كافّه مردم» را به اطاعت از رسول(ص) و «اولي الامر» و «مؤمنين امّت اسلامي» فراخوانده است.(43) در نهايت نيز «استخلاف در كره زمين» به «مؤمنين» و «عاملين به عمل صالح» خواهد رسيد:«وَعَدَاللَّهُ الَّذينَ آمَنوا مِنْكُمْ وَ عَمِلوا الصّالِحاتِ لَيسْتَخْلَفَنَّهُمْ فِي الْأرْضِ»(44) [خداوند به مؤمنين شما و عاملين به عمل صالح وعده داده است كه آنانرا در كره زمين . استخلاف خواهد بخشيد]. و وعده خدا نيز خلاف ندارد. به عبارت ديگر، از آنجا كه «ولايت و حاكميت» خليفگيِ ربّ العالمين است، اين خليفگي ضرورتاً متعلّق به آن كساني است كه بيشتر از همه به «صفات كمال ربوبي» اتّصاف دارند.(45) آنچه كه به انسانها استحقاق «ولايت و حكومت» ميبخشد، «صلاح و تقوي» است و «فقه و حكمت و علم».
امّا انسان با توجّه به جنبههاي «نقصان وجود و ماهيتاش» طبعاً اجتماعي است و گرايش به «مدنيت» دارد، چرا كه اصولاً «گرايشهاي طبعي و فطري» انسان بلااستثناء در جهتي است كه جنبههاي نقصان وجودياش را رفع كند و او را به كمال برساند. في المثل در جواب اين پرسش كه: «چرا پروردگار متعال در اجابت خواهشهاي نفساني و غريزي انسان «لذّت» قرار داده است، حال آنكه اين «لذّت» انگيزه جذب او بسوي گناه ميگردد؟» بايد گفت: «غايتي كه در اينجا مورد نظر بوده «تشويق» انسانهاست در جهت «بقاء» و «استمرار نسل» و «جاذبه گناه» فرع بر اين غايت است. همانطور كه اگر چه «طبيعت» انسان دائماً در جستجوي لذّت است، امّا فطرتش گرايش به «حقيقت» و «كمال» و «صدق» و «حسن» و «بقاء» و «خلود» و... دارد. و غايتِ وجود اين فطريات نيز ايجاد اشتياق در وجود بشر نسبت به اموري است كه مصلحت و سعادت واقعي او را در بر دارد.»
همين مطلب را علاّمه معظم آقاي طباطبائي (ره) اينگونه بيان فرمودهاند: «امّا نسبت به علل و اسباب عالم وجود كه طبيعت انساني را پديد آورده، شخص در قبال آنها هيچگونه آزادي ندارد؛ زيرا اين علل و اسباب آدمي را در تملّك خود دارد و از همه جهت بدو احاطه دارد و او را زير و بالا ميكند... اين علل و اسباب آدمي را به دستگاههايي مجهّز كردهاند كه نيازها و نواقص وجودي او را به او يادآوري ميكند و او را بطرف اعمالي برميانگيزاند كه موجب سعادت او ميشود و كمبودها و نيازهايش را برطرف ميسازد. مثل دستگاه تغذيه آدمي كه او را متوجه گرسنگي و تشنگي ميكند و به طرف نان و آب راهنمايياش ميكند تا سير و سيراب گردد، و همچنين ساير دستگاههائي كه در وجود او قرار دارد. اين علل و اسباب بصورت تشريعي و قانوني براي يك انسان تنها اموري را واجب و لازم كرده كه داراي مصالح واقعي است و در وسع آدمي نيست كه آنها را انكار كند يا از آن سر باز زند و بينياز از آن باشد، مثل خوردن و آشاميدن و منزل گرفتن و پرهيز از گرما و سرما و دفاع در برابر چيزهائي كه با منافع وجود او تضادّ دارد.»(46) (پايان فرمايش علاّمه)
«طبع مدني انسان» نيز به همان فطرتي باز ميگردد كه گرايش به «مصالح واقعي» را ايجاب ميكند و اين گرايشها، به تبعيت از نظام كلّي عالم كه رو به سوي كمال دارد، در وجود بشر بروز و ظهور مييابند.(47) بنابراين بشر جز «انتخاب زندگي اجتماعي» چارهاي ندارد و بدين ترتيب، از همين نخستين قدم، «آزادي» او مشروط به شرايطي واقع ميشود كه ذيلاً نقل خواهد شد. علاّمه طباطبايي در جلد بيستم ترجمه «الميزان»، صفحه 167 ميفرمايد:«علل و اسباب مزبور آدمي را به حيات اجتماعي سرشته و در نتيجه آدمي اذعان دارد كه بايد اجتماع، خانواده و شهر تأسيس كند و در راه تعاون و داد و ستد گام بردارد و اين مسأله از دو جهت او را مجبور ميكند كه از موهبت آزادي محروم شود:
يكي اينكه: فرد نميتواند مكمّل و متمّم اجتماع باشد مگر در صورتي كه به افرادي كه كمك كار او هستند حقوقي متقابل كه نزد او محترم است بدهد تا در ازاء آن، افراد اجتماع هم بدو حقوقي كه محترم ميشمارند بدهند... و بدين ترتيب فرد حقّ ندارد هركاري ميخواهد انجام دهد و هر حكمي ميخواهد بكند و بلكه در حدودي آزاد است كه مزاحم آزادي ديگران نباشد؛ دوم اينكه: ستون فقرات اجتماع قوام نميگيرد مگر در صورتي كه سنن و قوانيني در اجتماع جاري باشد كه همه افراد اجتماع و يا اكثريت آنها در برابر آن تسليم باشند. اين سنن و قوانين برحسب زندگي مترقّي و يا زندگي منحط و عقب افتادهاي كه اجتماع دارد، ضامن منافي عمومي و حافظ مصالح عالي اجتماعي است و معلوم است كه احترام به سنن و قوانين در موردي كه اين احترام رعايت شود، «حريت» را از افراد اجتماع سلب ميكند». (پايان نقل سخنان علاّمه)
و البّته بايد اين نكته در همين جا مورد تذكّر قرار گيرد كه «سلب آزادي انسان» از جانب «قانون» و يا «اجتماع» براي «حفظ آزاديهاي حقيقي» انسان است، چرا كه در قدمهاي اول، «منطقِ حواسّ» انسان نيز با «منطقِ عقل» او همسو نيستند. «لذّت غذا خوردن» انسان را به پرخوري دعوت ميكند، حال آنكه سلامت انسان و مصالح حقيقي او در «كفّ نفس» و «خودداري از پرخوري» است. اگر چه همين «لذّت غذا خوردن» نيز در مراحل بعد به مثابه وسيلهاي است كه در خدمت «مصالح عمومي و حقيقي» انسان عمل ميكند و ادامه حيات او را تضمين مينمايد.
حكمت «تشريع احكام» از جانب پروردگار متعال براي انسان، به زبان ساده همين است. محتواي دعوت پيامبران الهي «قولوا لا اله الاّ اللَّه تفلحوا» است و «فلاح» به معناي همان «آزاديهاي حقيقي» است كه «احكام و قوانين شريعت» متضّمن حفظ آنهاست، بدين مفهوم كه عصيان در برابر اين قوانين تشريعي كار را بدانجا ميكشاند كه انسان، به طور كلّي امكان دستيابي به «آزادي حقيقي» و يا «فلاح» را از دست ميدهد.گذشته از «اجتماع»، نظامهاي جبري ديگري نيز وجود دارند كه «آزادي» انسان را محدود ميكنند، از جمله: طبيعت و تاريخ. امّا همانطور كه گفته شد مقدّرات جبري عالم در عين حال كه حافظ مصالح عمومي انسان هستند، «اختيار» او را نيز سلب نميكنند.(48) و بنابراين انسان در اعمال خويش مطلق العنان و مختار است و به همين علّت است كه استحقاق ثواب و عقاب را نيز پيدا ميكند.
و بالاخره، با توّجه به همين مقدّمات مذكور «آزادي عقيده» به معنايي كه امروزه در فرهنگ سياسي غرب و غربزدگي موجود است، جائي در اسلام ندارد. مصالح عمومي انسان ايجاب ميكند كه به احكام تشريعي از جانب پروردگار عالم تسليم شود و در برابر «قوانين الهي» اطاعت محض داشته باشد و همانطور كه علاّمه (ره) در جلد بيستم «الميزان» صفحه 270 نتيجه گرفته است:«... بنابراين هيچكس در قبال كلمه حقّي كه اينها (رسولان الهي و اولي الامر) ميآورند و به سوي آن دعوت ميكنند آزاد نيست. خدا ميفرمايد: «اَطيعوا اللَّهَ وَ اطيعواالرَّسولَ وَ اوليِ اْلأمْرِ مِنْكُمْ» (نساء / 59) - از خدا و رسول اولي الامر خود اطاعت كنيد. «وَالْمؤمِنونَ وَالْمؤمناتُ بَعْضُهُمَ اَوْلياءُ بَعْضٍ يأمُرونَ بِالْمَعْروفِ وَ ينْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ» (توبه / 71) - يعني مردان و زنان مؤمن سرپرستان يكديگرند، امر به معروف و نهي از منكر ميكنند.» (پايان فرمايش علاّمه)
تنها نكتهاي كه باقي ميماند اينست كه:
4- شايع و رايج است كه از آيه مباركه «لا اِكْراهَ فِي الدّينِ قَدْتَبَينَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَي»(49) [كار دين به اجبار نيست؛ راه هدايت و ضلالت بر همه كس روشن گرديد براي اثبات «آزادي عقيده» در اسلام سود ميجويند، حال آنكه اينطور نيست؛ آيه مباركه در مقام اثبات اختيار براي انسان برآمده است.
شكّي نيست كه انسان در اعمال خويش مختار است و نسبت او به «فعل» و «ترك فعل» مساوي ميباشد، امّا نه بدين معني كه او اجازه داشته باشد هر عقيدهاي را براي خويش اختيار كند. آيه مباركه نيز درصدد بيان همين معنا برآمده و ميگويد: اكراه و اجباري در «دين» نيست، چرا كه حجّت تمام شده و راه درست از نادرست كاملاً قابل تشخيص است. امّا تعبير «لا اكراه في الدّين» را بدين اعتبار آورده است كه هدف از «دين» و «تشريع احكام» رشد و تكامل انسانهاست و رشد و تكامل و تعالي انسان نيز با «اختيار» و «عدم اجبار» متناسب است، نه با «اكراه» و «اجبار» چرا كه اصلاً پروردگار متعال امانت اختيار را نيز در جهت تعالي به انسان عطا كرده است. بدين ترتيب، كار «دين» مناسبتي با جبر و اكراه ندارد و در مقام احتجاج همين معناست كه در ادامه آيه مباركه ميفرمايد: «قَدْ تَبَينَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ» - چرا كه راه رشد و غَيّ (ضلالت) كاملاً تبيين شده است و جاي هيچگونه ترديد و شكّي موجود نيست.
منبع : نرم افزار چند رسانه اي هنر خاكي منتشر شده توسط موسسه فرهنگي هنري شهيد آوييني