آخرین اخبار:
کد خبر : ۹۹۵۳۳
۱۱:۳۴

۱۳۸۷/۰۱/۲۴

مي ترسم بابام دعوام كند




بعد از هر عمليات، جاي برادران و هم رزمان شهيد واقعاً خالي بود. هر كجا مي رفتيم، بلند مي شديم، مي نشستيم، همه جا جلوي چشممان بودند. به هر مناسبتي چيزي از آنها يادمان مي آمد و براي هم نقل مي كرديم. اما براي اينكه زياد دل تنگ نشويم، بعضي ها شوخي مي كردند، مثلاً يكي مي گفت: «من هر وقت به گلزار شهدا مي روم ديگر از خودم بدم مي آيد. تصوير متبسم يك شهيد را كه در سنگر يا حسينيه مي بينم دلم براي شهادت پر مي زند. من هم مثل بقيه جوان ها شهادت آرزويم است، خيلي دوست دارم شهيد بشوم، اما مي ترسم بابام مرا دعوا كند! و جلوي در و همسايه آبرويم را ببرد. آخر او از اين كارها اصلاً خوشش نمي آيد، هر وقت حرفش را پيش مي كشم مي گويد: بچه بازي در نياور، تو ديگر بزرگ شده اي و براي خودت يك مرد به تمام معنايي!

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه