آخرین اخبار:
کد خبر : ۹۹۵۳۱
۱۱:۳۳

۱۳۸۷/۰۱/۲۴

مولاي من




قرار بود هر كس يكي از ناب ترين خاطراتش را بيان كند. همه از بچه هايي بودند سرد و گرم كار چشيده و پير جبهه. همديگر را قسم مي دادند كه براي يك بار هم كه شده ادا و اصول را بگذارند كنار. يكي يكي شروع كردند گفتن. هم تلخي ها گفته شد هم شيريني ها؛ هم اشك بود هم لبخند؛ نوبت رسيد به كسي كه مشكل مي شد باور كرد هر چي هست بگويد. شروع كرد به بيان واقعه يك درگيري؛ از كميني صحبت مي كرد كه با بچه ها رفته بود؛ همه بين خوف و رجا بودند كه قبول كنند، نكنند، شك كنند، بنا را بگذارند بر اينكه ان شأالله گربه است...؟ رسيد به اينكه: «سوز سرما استخوان آدم را مي سوزاند؛ آن قدر خون از من رفته بود كه فقط مي توانستم به آسمان نگاه كنم و چشمم برنمي گشت. چند روز بود كه چيزي نخورده بودم. لحظه اي صداي دلخراش آه و ناله بچه ها قطع نمي شد. اما چيزي كه جگر منو سوزوند، سوز و گداز يكي از بچه ها بود كه در آن نيمه هاي شب، با آن بدن قطعه قطعه كه هيچ اميدي هم به بازگشتمان نبود، يك لحظه قطع نمي شد؛ كسي كه الان در ميان شماست، آن شب خوب گوش كردم؛ خيلي دلم مي خواست بدانم اين دم آخري چه مي گويد. چون قدرت حركت كه نداشتم بروم بالاي سرش. خوب كه دقيق شدم ديدم مرتب مي گويد مولاي من مولاي من...من مامانمو مي خوام!»

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه