شيميايي! شيميايي زدند

مشغول جمع و جور كردن آشپزخانه بوديم و تهيه و تدارك شام شب كه دو سه نفر هراسان در را باز كردند و آمدند داخل كه: «شيميايي، شيميايي زدند. چرا وايسادين؟ ياالله برين بيرون! پراكنده بشين رو ارتفاعات.» ما هم از همه جا بي خبر، هر چي دستمون بود انداختيم زمين و پا گذاشتيم به فرار. اما بيرون وضع عادي بود. به هر كي مي گفتيم شيميايي زده اند، با تعجب مي گفت: «شيميايي؟ كي گفته؟ كِي؟ به كجا؟ پس چرا ما نفهميديم؟» گذشت تا نماز مغرب. تقريباً مي شد بفهمي كه قضيه پايه و اساس ندارد؛ نماز را كه سلام داديم، ديدم عمو حاجي، رئيس آشپزخانه،