شام شفاعت

با املاكي و برادر احدي، روحاني گردان، در مرخصي بوديم. بعد از نماز عشا به من گفت: «تو نمي خواهي به ما شام بدهي؟» گفتم: «چرا نمي دهم فقط يك شرط دارد» پرسيدند: «چه شرطي؟» گفتم: «اينكه مرا شفاعت كنيد من مي دانم كه شما رفتني هستيد ودلم نمي خواهد اين فرصت را از دست بدهم.» قبول كردند، كاغذ و قلم آوردم و دادم دستشان و گفتم: «بنويسيد» گفتند: «شام نخورده؟ بچه جنگي، اين قدر زرنگي اول شام» سفره را انداختم با جميع مخلفات، سنگ تمام گذاشتم. بعد از شام گفتم: «الوعده وفا» خودشان را زدند به بي خبري: «راجع به چه چيز صحبت مي كني؟ شفاعت؟ شفاعت كي؟ كجا؟ منظورت رو نمي فهميم، شام؟ ما چيزي به خاطرمان نمي آيد!» من هم از روي سادگي پافشاري كردم و بعد ديدند دست بردار نيستم خيلي جدي گفتند: «مرد حسابي اين چه شامي بود به ما دادي؟ خجالت نكشيدي؟ حالا ما هيچي خودت روت شد اين غذا را جلوي ما بگذاري، حالا توقع شفاعت هم داري؟ بابا ايوالله!»