چه از جانمان مي خواهيد

رفته بوديم تيپ 48 فتح باري تبليغ و نمايش فيلم، مشغول آماده كردن وسايلمان بوديم كه يكي از برادران قديمي ما را ديد، آمد نزديك و بدون مقدمه جلوي همه شروع كرد سر و صدا كردن: «چرا دست از سر ما برنمي داريد؟ چه از جانمان مي خواهيد؟ از خانه و كاشانه آواره، از زن و فرزند جدا، روي خاكريز هم ولمان نمي كنيد؟«