آخرین اخبار:
کد خبر : ۹۹۴۰۱
۰۸:۱۸

۱۳۸۷/۰۱/۲۴

تو فقط يك پايت قطع شده




عقبه خط را بمباران كرده بودند. صحراي محشر بود. از هر گوشه اي صداي شيون و واويلا بلند بود. شهيد و مجروح همه در كنار هم در خاك و خون بودند. بيچاره امدادگرها نمي دانستند جواب كدام يكي را بدهند؛ در آن واحد بايد زخم بچه ها را مرهم مي گذاشتند، با نحوه برخوردشان براي بهتر انجام شدن كارها وانمود مي كرند كه چيزي نيست و الحمدالله طوري نشده و بعضي شوخي هاي خاص خودشان. من هم در آن واقعه يك پايم از زانو قطع شده بود؛ خيلي درد داشتم. بار اولم بود كه مجروح مي شدم. از طرفي سن و سالي هم نداشتم؛ زياد بي تاب مي كردم آن قدر كه يكي از برادران امدادگر بالاخره آمد بالاي سرم. بعد همين طور كه داشت وسايلش را از كوله اش در مي آورد و كنارم مي نشست با خونسردي گفت: «چيه چه خبره، چقدر داد و فرياد مي كني. تو كه چيزيت نيست بابا. تو بايد الان به بچه هاي ديگه هم روحيه بدي، آن وقت خودت هم داري گريه مي كني؟ تو فقط يه پايت قطع شده، ببين بغل دستي ات سر نداره هيچي هم نمي گه.»

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه