ساقي نامه/ شهيد حسين ارسلان (رخشا)

الهي به مستان درگاه تو
به سوداگران غم راه تو
به آنان كه شب با دلي پر ز راز
به سوي تو دارند دست نياز
به آه غريقان گرداب عشق
كه مستند و مدهوش و بي تاب عشق
به عشاِ مهجور خلوت نشين
به درد غريبان عزلت گزين
به آن رند مخمور ساغر به دست
كه گرديده از باده عشق، مست
به ذرات بنهفته در آب و گل
كه روزي شود دست و رخسار و دل
به باغ گل و دشت آلاله ها
كه بلبل به پايش كند ناله ها
درون دلم آتشي بر فروز
كه سازد شب تار من همچو روز
صفايي ببخشا به جان و تنم
كه هرگز نگويم كه هان، اين منم
ز «من گفتنم» دور كن، دور كن
مرا غرِ دريايي از نور كن
چو تنها تويي مانده در باورم
بكش دستي از لطف خود بر سرم
همه جا تو هستي و هستي ز توست
مي و ميكده، ور مستي ز توست
غم هجر تو استخوانم بسوخت
سراپاي من جسم و جانم بسوخت
چو عارف كه مست از مي جام توست
چراغ دلم روشن از نام توست
«بده ساقي آن جام آتش فروز
كه روشن كند شام من همچو روز»
بده مي كه بر دوش موجم برد
ز قعرم برآرد به اوجم برد
من آن باده خواهم كه پاكم كند
به پاكي چنان خون تاكم كند
نشانم دهد آن چه ناديدني است
هر آن گل كه در باغ دل چيدني ست
به بال نسيمم نمايد سوار
نشانم دهد جلوه روي يار
ز عشق تو سوزد مرا همچو عود
مرا بگسلاند ز هم، تار و پود
ز آتش بده، باده، سوزنده تر
كه دودم برآيد چو آه از جگر
انيسم شود گاه درماندگي
كه بتوانم او را كنم بندگي
به وقت نيايش مجالم دهد
چو زهاد شب، شور و حالم دهد
بهشت سعادت نشانم دهد
مسيحا صفت، روح و جانم دهد