آخرین اخبار:
کد خبر : ۹۱۵۰۹
۱۴:۵۹

۱۳۸۶/۱۱/۲۰
خليل خنجر نقي

اولين جشن تولدت

حاج ابراهيم خنجر نقي



با سلام به گرمي وصال و ديدن تو، عزيزم! دخترم! اين نامه كه برايت مي‏نويسم، چيزي ديگر به جشن تولدت باقي نمانده است. اولين جشن تولدت كه گذشت، اميد آن داشتم كه در دومين جشن تولدت باشم ولي، اين يكي هم دارد فرا مي‏رسد و باز هم نيستم. اميدم را از دست نداده و نخواهم داد، زيرا نااميدي بزرگترين گناه است. اميدوارم به خداي بزرگ كه، فرجي كند و از اين اسارت كه فاصله‏اي بين من و شما انداخته، برطرف شود و ما بتوانيم باهم، كانون گرمي را تشكيل دهيم. دخترم سميه!، آرزوي هر پدري است كه تولد بچه‏اش را، رشد كردن و شيرين‏كاريهاي او را ببيند ولي من از آن محروم بودم و توانستم خودم را با ياد خداي بزرگ آرام كنم. دخترم سميه!، از اينكه در اسارت بتوانم چيزي نثارت كنم، عاجز هستم، ولي آنقدر در توانم هست كه اين نقاشي و شعر ناقابل را كه، نشانۀ عشق و محبت نسبت به توست، ايثار كنم. اميدوارم مورد قبولت واقع گردد.
تو چشم و جان بابايي. تو دنيايي. برايم مثل رويايي. هوايت در دلم دارم. مي‏گويم كه مي‏بينم تو را روزي. برايت هديه‏ها دارم. عزيزم! دخترم! مبارك باد ميلادت. هزاران سال عمرت باد. مرا اين آرزو در دل نخواهد ماند. كه روزي قصۀ تلخ جدايي را. قصۀ درياي آبي را. و آن باغ پر از سيب و گلابي را. برايت باز پردازم. ميلادت مبارك باد. عزيزم!، دخترم!، سميۀ ناز و شيرينم. (تقديم به دخترم سميه ـ پدر اسيرت خليل 14/5/64)

گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه