خليل خنجر نقي
اولين جشن تولدت
حاج ابراهيم خنجر نقي

با سلام به گرمي وصال و ديدن تو، عزيزم! دخترم! اين نامه كه برايت مينويسم، چيزي ديگر به جشن تولدت باقي نمانده است. اولين جشن تولدت كه گذشت، اميد آن داشتم كه در دومين جشن تولدت باشم ولي، اين يكي هم دارد فرا ميرسد و باز هم نيستم. اميدم را از دست نداده و نخواهم داد، زيرا نااميدي بزرگترين گناه است. اميدوارم به خداي بزرگ كه، فرجي كند و از اين اسارت كه فاصلهاي بين من و شما انداخته، برطرف شود و ما بتوانيم باهم، كانون گرمي را تشكيل دهيم. دخترم سميه!، آرزوي هر پدري است كه تولد بچهاش را، رشد كردن و شيرينكاريهاي او را ببيند ولي من از آن محروم بودم و توانستم خودم را با ياد خداي بزرگ آرام كنم. دخترم سميه!، از اينكه در اسارت بتوانم چيزي نثارت كنم، عاجز هستم، ولي آنقدر در توانم هست كه اين نقاشي و شعر ناقابل را كه، نشانۀ عشق و محبت نسبت به توست، ايثار كنم. اميدوارم مورد قبولت واقع گردد.
تو چشم و جان بابايي. تو دنيايي. برايم مثل رويايي. هوايت در دلم دارم. ميگويم كه ميبينم تو را روزي. برايت هديهها دارم. عزيزم! دخترم! مبارك باد ميلادت. هزاران سال عمرت باد. مرا اين آرزو در دل نخواهد ماند. كه روزي قصۀ تلخ جدايي را. قصۀ درياي آبي را. و آن باغ پر از سيب و گلابي را. برايت باز پردازم. ميلادت مبارك باد. عزيزم!، دخترم!، سميۀ ناز و شيرينم. (تقديم به دخترم سميه ـ پدر اسيرت خليل 14/5/64)