آخرین اخبار:
کد خبر : ۸۶۹۶۹
۰۶:۰۱

۱۳۸۶/۱۰/۱۱

گلستان پيمبر/ صديقه وسمقي




مي تپد در نبض خورشيد اضطراب
مي خروشد العطش از ناي آب
باد مي تازد خروشان رعدگون
مي برد صحرا به صحرا بوي خون
تشنگي در جام دل ها ريخته
بامي گلگلون عشق آميخته
گشته اسبان با سواران هم نفس
رفته تا اوج فلك بانگ جرس
باد گيسوي شرر را هشته است
با نفس هاي زمين آغشته است
سنگ تا سنگ زمين گريان شده
مهر تا ماه آسمان افغان شده
نخل ها گيسو پريشان كرده اند
غنچه ها سر در گريبان كرده اند
آسمان اينجا نمي بارد مگر
نيستش از تشنگان آيا خبر
عاشقان شمشير بر تن سوده اند
مرزهاي مرگ را پيموده اند
كوفيان بر بستر شب خفته اند
شور بيداري زچشمان رفته اند
اسب هاي جهل را زين كرده اند
خويش را با خفت آزين كرده اند
رايت شب بر زمين افراشته
صبح را مقهور خويش انگاشته
از سراب وهم مي نوشند آب
كيست آيد در شكار آفتاب
چشم شو اي آسمان اي آسمان
ديده از هر سوي آور اين كران
كوفيان در جام مي خون كرده اند
گوي كفر از گبر و ترسا برده اند
بر گلستان پيمبر تاخته
خرمن از گل هاي پرپر ساخته
آتش ظلمي چنان افروختند
كز شرارش هفت دريا سوختند
كيست اين بر خاك و خون افتاده يل
برده سر بر تيغ تا اوج زُهل
تشنه تر از كام صحراهاست او
پر تلاطم تر ز درياهاست او
پيكرش باغي است از گل هاي سرخ
كيست اين، صحراست يادرياي سرخ
سينه درياگون و قامت كوهوار
زخم ها دارد به تن چون لاله زار
مرگ از او شور صحرايي گرفت
عشق از او رنگ تنهايي گرفت
آسمان دشت شيدايي است او
آيتي در عشق، غوغايي است او
بر ستيغ تيغ تا افراشت سر
زآسمان خورشيد پنهان داشت سر
اين حسين اين شوكت ارض وسماست
اين امام باشكوه كـربلاست

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه