صبر / خليل شفيعي

به دست كينه غروبي شكست پهلويم
خميده سرو ولايت نشست پهلويم
مرا زكشتن دشمن دريغ مي آمد
سرم به سجده چو مي رفت تيغ مي آمد
به نام حادثه شولاي صبر پوشيدم
به دست ديده خود جام زهر نوشيدم
هميشه همسفر درد بوده ام با عشق
فراز نيزه خدا را سروده ام با عشق
گرفت دامن درياي اشك را دستم
گرفت گرچه قلم گشت مشك را دستم
به نام نامي خون خطبه جنون خواندم
اگرچه رفت سرم روي نيزه ها ماندم
شبي كه خون خدا را به دل نشان دادم
به رغم كودكي ام در خرابه جان دادم
هنوز دست علي را به پيكرم دارم
و سيزده دل خون در برابرم دارم
دوباره بر تن شب رخت نور خواهم كرد
هميشه منتظرانم! ظهور خواهم كرد