آخرین اخبار:
کد خبر : ۸۴۵۵۵
۰۷:۳۳

۱۳۸۶/۰۹/۲۱

اتل متل يه بابا




اتل متل يه بابا
كه اون قديم قديما
حسرتشو مي خوردند
تمومي بچه ها



اتل متل يه دختر
دردونه باباش بود
هرجا كه بابا مي رفت
دخترش هم باهاش بود



اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون بود
به گفته رفيقاش
بابا چه مهربون بود



يه روز آفتابي
بابا تنها گذاشتش
عازم جبهه­ها شد
دخترو جا گذاشتش


چه روزهاي سختي بود
اون روزهاي جدايي
چه سالهاي بدي بود
ايام بي بابايي


چه لحظه سختي بود
اون لحظه رفتنش
ولي بدتر از اون بود
لحظه برگشتنش



هنوز يادش نرفته
نشون به اون نشونه
اونكه خودش رفته بود
آوردنش به خونه



زهرا به اون سلام كرد
بابا فقط نگاش كرد
اداي احترام كرد
بابا فقط نگاش كرد


خاك كفش بابا رو
سرمه تو چشاش كرد
هي بابا رو بغل كرد
بابا فقط نگاش كرد



زهرا براش زبون ريخت
دو صد دفعه صداش كرد
پيش چشاش ضجه زد
بابا فقط نگاش كرد


اتل متل يه بابا
يه مرد بي ادعا
مي­خوان كه زود بميره
تموم خواستگارا



اتل متل يه دختر
كه بر عكس قديما
براش دل مي­سوزونن
تمومي بچه­ها


زهرا به فكر باباس
بابا به فكر زهرا
گاهي به فكر ديروز
گاهي تو فكر فردا



يه روز مي­گفت كه خيلي
براش آرزو داره
ولي حالا دخترش
زيرش لگن مي­ذاره



يه روز مي­گفت دوست دارم
عروسيتو ببينم
ولي حالا دخترش
ميگه به پات مي­شينم



مي­گفت برات بهترين
عروسي رو مي­گيرم
ولي حالا مي­شنوه
تا خوب نشي نميرم



وقت غذا كه مي­شه
سرنگ و ور ميداره
يه زرده تخم مرغ
توي سرنگ مي­ذاره



گوشه لپ باباش
سرنگ مي­فشاره
براي اشك چشماش
هي بهونه مياره:



«غصه نخور بابا جون
اشكم مال پيازه»
بابا با چشماش ميگه
«خدا برات بسازه»



هر شب وقتي بابارو
مي­خوابونه توي جاش
با كلي اندوه و غم
ميره سر كتاباش



حافظو ور مي­داره
راه گلوش مي­گيره
قسم ميده حافظو
خواجه بابام نميره



دو چشمشو مي­بنده
خدا خدا مي­كنه
با آهي از ته دل
حافظو وا مي­كنه



فال و شاهد فال
به يك نظر مي­بينه
نمي­خونه، چرا كه
هر شب جواب همينه



ديشب كه از خستگي
گرسنه خوابيده بود
نيمه شب چه خواب
قشنگي رو ديده بود



تو يك باغ پر از گل
پر از گل شقايق
ميون رودي بزرگ
نشسته بود تو قايق



يه خورده اون طرف­تر
ميون دشت لاله
بابا سوار اسبه
مگه ميشه؟ محاله



بابا به آسمون رفت
به پشت يك در رسيد
با دستاي مردونش
حلقه در رو كوبيد



ندايي اومد از غيب
دروازه رو وا كنيد
مهمون رسيده از راه
قصري مهيا كنيد



وقتي بلند شد از خواب
ديد كه وقت اذونه
عطر گل نرگسي
پيچيده بود تو خونه



هي بابا رو صدا كرد
بابا چشاش بسته بود
ديگه نگاش نمي­كرد
بابا چقدر خسته بود



آي قصه قصه قصه
يه دختر شكسته
كه دستهاي ظريفش
چند ساله پينه بسته



چند ساليه كه دختر
زرنگ و ساعي شده
از اون وقتي كه بابا
قطع نخاعي شده



نشونه بيعته
پينه دست زهرا
بهترين شفاعته
نگاه گرم بابا



اتل متل يه مادر
نحيف و زار و خسته
با صورتي حزين و
دستاي پينه بسته



بپرس ازش تا بگه
چه جور ميشه سوخت و ساخت
با بيست هزار تومن پول
اجاره خونه پرداخت



اجاره­هاي سنگين
خرج مدرسه ما
خرج معاش خونه
خرج دواي مينا



بپرس ازش تا بگه
چه جوري ميشه جنگ كرد
يا اينكه بي رنگ مو
موي سياهو رنگ كرد



بپرس ازش تا بگه
چه جوري ميشه جنگ كرد
با سيلي جاي سرخاب
صورتا رو قشنگ كرد



وقتي كه گفتند بابا
تو جبهه­ها شهيد شد
خودم ديدم يك شبه
چند تا موهاش سفيد شد



مي­خواي بدوني چرا
نصف موهاش سفيده؟
بپرس كه بعد بابا
چي ديده، چي كشيده!



يا ميره داروخانه
برا دواي مينا
يا كه ميره سمساري
يا هم بهشت زهرا(س)



يه روز به دنبال وام
مامان مبره به بنياد
يه روز به دنبال كار
پير آدم در مي­­آد!



هر وقت به مامان ميگم:
طعم غذات عاليه

مامان با گريه ميگه:
جاي بابات خاليه



بعضي روزا كه توي
خونه غذا نداريم
غذاي روز قبلو
برا مينا ميذاريم



مينا با غم مي­پرسه:
غذا فقط همينه؟
مامان با گريه ميگه:
بابات كجاست ببينه؟



وقتي كه بيست مي­گيرم
مياد پيشم ميشينه
نوازشم مي­كنه
نمره­هامو مي­بينه



ميگم: معلمم گفت:
كه نمره­هات عاليه
مامان با گريه ميگه:
«جاي بابات خاليه»



يه بار گفتم مامان جون
اين آقا بقاليه
با طعنه گفت: «تو خونه
جاي بابات خاليه»



تا حرف من تموم شد
با دست تو صورتش زد
با گريه گفت اي خدا
بي­شرفي تا اين حد؟


ميگم: مامان راست بگو
اگه بابا دوست داشت
چرا ازت جدا شد؟

پس چرا تنهات گذاشت؟



چشم مي­دوزه تو چشمام
لب مي­گزه، مي­خنده
بيرون ميره از اتاق
محكم درو مي­بنده



رفتم و از لاي در
توي اتاقو ديدم
صداي گريه­هاشو
از لاي در شنيدم



داشت با بابام حرف مي­زد
چشماش به عكس اون بود
انگار كه توي گلوش
يه تيكه استخون بود



مرتضي جون مي­دونم
زنده­اي و نمردي
بعد خدا و مولا
ما رو به كي سپردي؟



دستخوش آقا مرتضي
خوش به حالت كه رفتي
ما اينجا مستاجريم
تو اونجا جا گرفتي؟



خواستگاريم يادته؟
چند تا سكه مهرمه؟
مهريه مو كي مي­دي؟
گره توي كارمه



مهريه مو كي مي­دي؟
دخترمون مريضه
بيا ببين كه موهاش

تند تند داره مي­ريزه



مهريه مو كي مي­دي؟
اجاره خونه داريم
صاحب خونه مي­گفتش
ديگه مهلت ندايم



امروز كه صاحب خونه
اومد برا اجاره
همسايه­مون وقتي گفت:
«مهلت بده، نداره»



يهو تو كوچه داد زد:
«اينا همه­ش بهونه­س
دق اجاره داره
دردش اجاره خونه­س



به من چه شوهرش رفت
يا كه زن شهيده
خونه اجاره كرده
يا خونه مو خريده؟»



درد دل خستمو
فقط برا تو گفتم
چون از تموم مردم
«به من چه» مي­شنفتنم


ميگم اجاره داريم
خيلي مريضه بچه
سايه سر نداريم
همه ميگن: «به من چه»!



با آه خود به عكس
بابا جونم، جون ميده
چادرو ور ميداره
موهاشو نشون ميده



صورتشو ميذاره
رو صورت شهيدش
بابام نگاه مي­كنه
به موهاي سفيدش



اشك مامان مي­ريزه
رو چشماي باباجون
بابا گريه مي­كنه
براي غمهاي اون



بابا با چشماش ميگه:
قشنگ مهربونم
همسر خوب و تنهام
غصه نخور مي­دونم



اتل متل يه مادر
نحيف و زار و خسته
با صورتي حزين و
دستايي پينه بسته



دستاي پينه­دارش
عجب حماسه سازه
دستايي كه شوهرش
به اون مي­نازه



دستايي كه پرچم
بابارو ور ميداره
توي خزون غيرت
دستايي كه بهاره



دستايي كه عينهو
دست بابام مي­مونه
نمي­ذاره سلاح
بابام زمين بمونه



دستي كه بچه­هاشو
بسيجي بار مياره
بذر غيرت و ايمان
تو روحشون ميكاره



درسته كه شوهرش
تو جبهه­ها شهيد شد
درسته كه موي اون
بعد بابا سفيد شد



اما خون بابا و
موهاي مادر من
وقتي با هم جمع شدن
سيلي زدن به دشمن



سرخي صورت اون
سرخي خون باباست
موي سفيد مادر
افتخار بچه­هاست



اتل متل يه مادر
خيلي چيزها مي­دونه
از بي مروتي­ها
از بازي زمونه



بايد فهميده باشي
چه جوري ميشه جنگ كرد
با سيلي جاي سرخاب
صورتارو قشنگ كرد



بايد فهميده باشي
چه جوري ميشه جنگ كرد
يا اينكه بي­رنگ مو
موي سياهو رنگ كرد



اي كه در اين حوالي
غربت ما رو ديدي
صداي ناله­هاي
مادرمو شنيدي



دست رو گوشات گذاشتي
چشماتو خيره كردي
زل زدي به مادرم
فكر كردي خيلي مردي!



تو كه به زخم قلب
مامان نمك گذاشتي
اگه مامان بميره
مادرمو تو كشتي



اگه بابام نبودش
هر چي داشتي مي­خوردن
مال و منالت كه هيچ
مادرتم مي­بردن



اگه مامان بميره
دق مي­كنم، مي­ميرم
پيش خدا و بابام
من جلو تو مي­گيرم

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه