بر ابرها / الهه فيّاض

همه رهسپارند و ما مانده ايم
دريغا، از آن جمع جا مانده ايم
شده ظهر و دور از تو اي آفتاب
فقط خيره بر ابرها مانده ايم
سرود دل
كشتي پهلو گرفته ي تنهايي من
آشنا را درياب
پابند است و بي بند
وقتي كه از دريا مي گويد:
حباب را فهميده است
و هنگامي كه از چوبه ي دار مي سرايد
طناب را...
مجيد گلپرور
دست خورشيد
و آن شب يك شب روشن، كنار اين دل تاريك،
زيبا بود
بساط اشك و عشق و شور و شيدايي، مهيّا بود
ولي افسوس!
نفير زود هنگام خروس خانه ي همسايه مان
آن شب دوباره گفت:
حريف فاتح عالم هميشه دست خورشيد است...
سعيد مليح پور
راز
با مرگ بگو، رازي را كه در چشمان سياهت
سرخ نشسته!
عقل سرخ مرگ را شايد كه بر باد دادي!
اين باد سرخ كه مجنون گرد خويش مي چرخد،
مانده در چند پنجره تا پنجره ي ما...اينك صداش...
ما را به كدام سو خواهد برد؟
رازت را با او نگفتي؟!
ترانه ي آفتاب
من در آب هاي دورترين دريا لنگر انداختم
و دورترين ستاره را
به شبان تو هي كرده ام
تو دورترين دريا را بيدار نشستي و
دورترين ستاره را
گريه مي كني
حالا كه نزديك دورترين
ترانه ي آفتابيم
چشمان تو،
نزديك ترين استواي زمين است
شاخه ي خواب
دستان تو كه اشارتم مي دهد
به سپيده اي در راه
مي چيندم از شاخه هاي خواب
از خواب كه برمي خيزم
مي دانم با اين همه بيدار خسته ي شب در آستين
بسترم گل گل
مهتاب و ستاره ست
بوي گام هايت
اتّفاِ واژه ها در بغض شعرهام
از توست همه،
قصيده ي دريا!
چون آذرخش در شب من گذشتي
و بوي گام هايت لاي اين دفتر ورِ مي خورد
چون من كه ورِ مي خورم
در تقويم هاي اين همه سال...
و تو كه ورِ مي خوري
در شعرهاي
اين همه سال..