دست پاييز / عبّاس سودايي

شايد زبان شعر من تيز است
امّا دلم از مهر لبريز است
تا راه خود را مي رود مهتاب
خورشيد بيهوده سحرخيز است
دل خوش به سبزي ها نبايد بود
برگ برنده، دست پاييز است
آن شب كه مولانا شدم، ديدم
هر خوب رويي اهل تبريز است
كارم گذشت از كار، چيزي نيست
اين چند سال عمر، ناچيز است
يك فال حافظ ـ شاد ـ ممكن نيست
زيرا غزل ذاتاً غم انگيز است