برزخي / هادي خورشاهيان

كسي به فكر من و دردهاي مبهم نيست
هزار زخم در اين سينه هست و مرهم نيست
بدون شرم به آيينه پشت خواهم كرد
كه چشم آينه ـ حتّي ـ به عشق محرم نيست
ببين به خاطر چشمان تو رها شده ام
به برزخي كه برايم كم از جهنّم نيست
پي گلايه ندارم از اين كه برزخي ام
كه گفته است كه در برزخ آب زمزم نيست
هميشه آدم و انديشه، ديدن حواست
كه گفته حوا در انتظار آدم نيست