«حماسه چهارده ساله» / محمدرضا عبدالملكيان

تمام چهارده سالگيش را در كفن پيچيدم
با همان شور شيرين گونه
كه كودكيش را در قنداِ مي پيچيدم
حماسه ي چهارده ساله من
با پاي شوِ خويش رفته بود و اينك
با شانه هايِ شهر برايم بازش آورده بودند
صبور و ساكت، سر بر زانوانم نهاده بود و ـ
دستان پَرپَر شده اش را
برگردنم نمي آويخت
از زخمِ فراخ حنجره اش
ديگر بار، بارانِ كلامِ مهربانش را
بر من نمي باريد
بر زخمِ بسيار پيكرش
عطرِ آسماني شهادت، موج مي خورد
و لبانِ در خون نشسته اش
مرا، تا موج موجِ خنده هاي زلالِ كودكيش مي كشاند
تا عطرِ نجيبِ شور و شوِِ كودكانه اش
تا شبهاي بيدار گاهواره
و تا قصه هايي، كه راز روشنِ فردا را
در آنها جستجو مي كرد
* * *
مظلومِ كوچك من
كودكيش را، براسبي چوبين مي نشست
و با شمشيري چوبين
در گستره ي روياهايش
به سيتز ظلم برمي خاست
مظلومِ كوچك من
با نانِ بياتِ شبانه
چاشت مي كرد
و با گيوه هاي خيس
زمستانِ سنگينِ شهر را
به مدرسه مي رفت
و در سرمايِ استخوانسوز بازگشتِ مدرسه
پاهاي كوچكش چنان برپايه هاي كرسي گره مي خورد
كه غمي نابهنگام
تمامِ دلم را در خود مي فشرد
اندوهم باد
كه انگشتانِ كوچكش را
بيش از آن كه سپيد ديده باشم
كبود ديده بودم
* * *
مظلوم كوچك من
هر روز نارنجك قلبش را
از خانه به مدرسه
مي برد
و مشق هايش را
بر ديوارِ كوچه
هاي شهر مي نوشت
مظلومِ كوچك من
رازِ دريا را، در چشمانش پنهان كرده بود و
رمزِ توفان را در دلش
مظلومِ كوچك من
در رنج ورِ مي خورد و بزرگ مي شد
و هر روز بارِ اندوه غريبي
بر شانه هاي كوچكش
سنگين تر مي شد
ريشه هايِ زلالِ انديشه اش
در چشمه سارِ نور جريان داشت
و دلش را، در ني لبك نيلگونِ آسمان
مي نواخت
رازِ بزرگش را، با كس در ميان نمي نهاد
كه رازِ بزرگش
از زمين برفرازتر بود و
از ستاره و خورشيد نيز
* * *
ديوارهاي كوچه ي «دوآبه» 1
حماسه ي چهارده ساله مرا
از ياد نخواهند برد
آن چنان كه ديوارهاي چشم به راهِ شهر مندلي
* * *
در آن شبيخونِ شگفتِ شبانه
دستانِ كوچكِ حماسه ي چهارده ساله ي من
چه نامي را برديوارهاي شهرِ مندلي نوشت؟
و عطرِ چه رازي را در كوچه هاي شهرِ مندلي
پراكند؟
كه به يكباره هزار ستونِ دشمن به هم لرزيد
و از هزار سوي، هزار گلوله ي سربي
قلبِ كوچك حماسه ي چهارده ساله ي مرا
نشانه رفتند
* * *
در ستاره باران آن شب
نمازِ خونينِ حماسه ي چهارده ساله ي مرا
وسعتِ وسيع كدام سجاده گسترده شد
كه عطرِ آسماني آن
از هزار فرسنگ فاصله
در
عطشناكي انتظارم پيچيد
مظلومِ كوچك من
در ستاره باران آن شب
چگونه پَرپَر زد؟
كه فريادِ رساي رسولش
از هزار فرسنگ فاصله
تمامِ
دلم را به آتش كشيد
* * *
با تمامِ دلم
تمامِ چهارده سالگيش را، در كفن پيچيدم
با همان شور شيرين گونه
كه كودكيش را در قنداِ مي پيچيدم
* * *
حماسه ي چهارده ساله ي من
بر شانه هاي شهر مي رفت و
در
كوچه قديمي دوآبه
عطرِ
آسمانيِ شهادت موج مي خورد
* * *
تمام شهر مي گريست
تمام شهر خورشيد چهارده ي ساله ي مرا
به
سمتِ سحرگاهِ آسمان مي بردند
و تنها
برادرِ كوچكِ حماسه ي چهارده ساله ي من
پسرِ كوچكِ شش ساله ام
مبهوت و انديشناك
در چارچوبه ي در، ايستاده بود
با نارنجكي پنهان
در چارچوبِ سينه اش
* * *
پسرِ كوچك شش ساله ام
از شانه هاي شهر چشم برنمي گرفت
در عمقِ نگاهش
دستي كوچك تكان مي خورد
و شهادتِ برادرِ چهارده ساله اش را
بدرود مي گفت
و من به روشني مي ديدم
كه در چشمانِ مظلومِ كودكِ شش ساله ام
طرح ديگري، از حماسه اي چهارده ساله
به سمتِ سحرگاه آسمان
قد بر مي كشد
-------------------------------------------
1 - نام يكي از كوچه هاي قديمي شهر نهاوند كه زادگاه شهيد است.