آخرین اخبار:
کد خبر : ۸۲۲۷۵
۰۵:۲۶

۱۳۸۶/۰۹/۱۲

شهيد مطهر / حميد سبزواري




اي مجاهد، شهيد مطهر
مرتضي را چو آيينه مظهر
اي شهيد ره حكمت و علم
خون تو حافظ دين و دفتر
در عزاي تواي بحر تقوي
ديده در خون دل شد شناور
در رثاي تو اي كوه دانش
واي اگر نشكند خامه را سر
در شگفتم چه گويم كه باشد
با مقام بلند تو همبر
گريه برناله ره بسته و غم
مي گدازد دلم را به مجمر
سينه آتشفشان است و ترسم
دل بسوزد براين موج اخگر
شد زدستم ز توفان اندوه
در خم ورطه سكان و لنگر
بشكند دست آن كس كه بركند
زين چمن، آن درخت تناور
قدر تقوي ندانست آن كو
نقش قتل تو پرورد، در سر
قيمت عدل نشناخت زان روي
ريخت خون تو اي دادگستر
پاس دانش ندارد هر آن كس
مرغ جان ترا كرد بي پر
دور از مردي و مردمي بود
قتل تواي فقيه سخنور
اي به دانش سزاوار مسند
وي به حكمت سزاوار مصدر
اي به فضل و كمال و فراست
پايگاه تو تا اوج اختر
رفتي و ماند داغ تو بردل
رفتي و ماند نقشت به دفتر
حيف از آن نو بهار آخرين گل
كز خزان ستم، گشت پرپر
اي دريغا كه ديگر نبينيم
در بر آن چهره ي مهرپرور
نازمت اي شهيد مجاهد
اي شهادت ترا عمر ديگر
اي ترا خامه سوزنده چون تير
وي بيان تو برّنده خنجر
اي تو مرز خرد را نگهبان
اي تو اسلام را ياروياور
من چه گويم، چه گويم، كه فرمود
در رثاي تو آن پاك رهبر
حاصل عمر من رفت از دست
پاره ي قلب من رفت از بر
گرچه از ديدگان دوري اي جان
ملك دلها ترا شد مسخّر
نقش هر دفترت زندگي زاست
زندگي از تو زايد مكرر
باش كز آستين عدالت
حق برون آورد دست كيفر
نام تو تا ابد برزبانهاست
نقش تو جاودان زيب دفتر
خود نميري كه مردن ترا نيست
زنده اي زنده تا صبح محشر
n راه رجابسته نيست
هردم از اين رهگذر، رهگذري مي رود
وزپي مردان مرد، پي سپري مي رود
عرصه نگردد تهي، گرچه زهمسنگران
گه جگري مي درند، گاه سري مي رود
روزن فتح و ظفر، بسته نخواهد شدن
گر زقضا ناوكي، برقدري مي رود
راه رجا بسته نيست گرچه رجايي برفت
ريشه به جاباد اگر، برگ وبري مي رود
روضه نماند به زاغ، ورهمه بادرد و داغ
از صف مرغان باغ، نغمه گري مي رود
جلوه ي خورشيد ما، جمله جهان در نوشت
شعله به عالم زند، تا شرري مي رود
مكتب اسلام باد زنده كه در راه آن
گاه شبيري رود، گه شبري مي رود
در سفر زندگي، آمد و شدكار ماست
تا پسري در رسد، خوش پدري مي رود
راه رجايي به جاست، شور رهايي به پاست
گر چه زنام آوران، ناموري مي رود
بي هنران را بگو، گنج هنر زان ماست
گرچه زملك هنر، باهنري مي رود
دامن درياي عشق، تاكه صدف پروراست
صيرفيان را چه باك، گرگهري مي رود
تا كه خداي «حميد» حافظ اين امت است
هر نظري مي رسد صد خطري مي رود

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه