خونبارش / عباس باقري

هواي آينه دارد دعاي شب شكنت
شكنج حادثه دارد برهنگي تنت
به گاه تندر خشمت برآستانه ي راه
گلي زحنجره رويد در آيه ي سخنت
براين دريچه بيفروز صبح ديده كه ابر
كسوف حادثه ريزد به باغ ياسمنت
مگر به خنده چه گفتي به روزگريه ي خون
كه لاله مي شكفد در كبودي بدنت
از اين هراس نرقصد ستاره در ته شب
كه همنواي تو سرب است و پيرهن كفنت