نگار خون نگار / ساعد باقري

الا كه جوشش شگرف شعر را بهانه اي
الا كه در كتاب دل، حديث عاشقانه اي
چه ديده اي به خواب اي پرنده ي سپيدگون
چه گفته عشق با دلت كه اين چنين روانه اي؟
چه كرده با تو غمزه ي قرار سوز يارتو
كه يك دم از تب خيال وصل او رها، نه اي؟
وفاي تو بنازم اي برادر شهيد من
كه در هميشه ي دلم حضور جاودانه اي
به دام كي تواندت كشاند اين هزارنقش
تو مرغ آسماني و بلند آشيانه اي
به خاك و خون تپيدنت نشان ايستادگي
تو امتداد نقش «لا» به سينه ي زمانه اي
تو زنده ي هماره اي، نگار خون نگار من
به هر كجا كه بنگرم بيابمت نشانه اي
به آسمان اين سحر، فروغ بكر باوري
به بي كران جسم شب، فرود تازيانه اي
نه تو شبيه نيستي به لاله ي فسرده اي
كه خود نويد رويش هزارها جوانه اي