بُوي دوست / زكريااخلاقي

بهار آمد تماشايي ست حشر سبز قامتها
گلستانها شده آيينه ي نبض قيامتها
به آغوش پَري هاي بهاري باز مي گردد
گل سرخ از سلوك ساقه ي سبز كرامتها
نسيم اِرجعي در رجعتي خوش برد آن گل را
كه رو سوي افق آورد و بگذشت از ظلامتها
دل آلاله داغ آذين، جبين ارغوان خونين
هلا صورت، تو در سيرت چه داري زين علامتها؟
به بوي دوست مي خواهم چو گل از خاك برخيزم
خدا را گر چو خاراُفتم من و برِ ندامتها