قول و قرار / حميدرضا حامدي

تو سايه نيستي اي جان! كه روي خاك بماني
تو آفتابي و حيف است در مغاك بماني
شراب مي شوي انگور من! به دست خماران
چه خوب مي شد از اين پس كنار تاك بماني
غمت مباد، مگر مرده باشم اي گل نازم
كه ناگزير تو در وحشت هلاك بماني
به چشم هاي تو سوگند مي خورم، نگذارم
ميان اين همه كابوس هولناك بماني
قرار آخرمان را مبر ز ياد كه روزي
من از تو قول گرفتم هميشه پاك بماني