عشق ناتمام / حميدرضا حامدي

حتّي هبوط، سبز شدن نام مي گرفت
وقتي دل از بهار تو پيغام مي گرفت
مستانه بود طعم نگاهت، هنوز هم
گاهي اگر بهانه ي بادام مي گرفت
شب ها شبيه طفل، در آغوش مادرش
چشمت ميان چشم من آرام مي گرفت
طبعم روان نبود، اگر شاعر دلم
از غير اشك هاي تو الهام مي گرفت
خورشيد من! در آن افق سرخ، آن غروب
دريا تو را چه شيفته در كام مي گرفت
رفتي و مثل هر غزلم، ناتمام ماند
عشقي كه تازه داشت سرانجام مي گرفت