روي از چه تو در نقاب كردي در رفتن خود شتاب كردي با كوكب پر فروغ چشمت شب بردي و آفتاب كردي برف دل يخ گرفته من خورشيد شدي و آب كردي چون لاله به دشت و كوه و صحرا رخساره به خون خضاب كردي بحر تو كجا و طاقت ما در حوصله انقلاب كردي