بغض نگفته / علي زادملايري

بغض نهفته اي به گلوش ايستاده است
راه نفس گرفته و صد غصه زاده است
يك آدم غريب كه د رخلوت خودش
سر را به روي شانه قرآن نهاده است
از سرفه هاي تلخ و رنگ سياه شب
در دل شديد دل نگراني فتاده است
كم كم به سطح پنجره ها درد مي نشست
از رفتن كسي كه نماد اراده است
او رفت و ساكنان محل داد مي زدند
نام جديد كوچه ما فوق العاده است