سرباز گمنام / جليل الياسي

پشت سرت آب مي ريزم
كلمات پس و پيش شده، به دنبال تو را
از ميان كوچه برمي دارم
و شمع روشن مي كنم شعر تازه ام را براي تو
تو گرم تر از جنوب به راه مي افتي و
براي من دست تكان مي دهي
هزار و چندين روز گذشته است
از نامه دير آمده ات
چقدر پرنده و گلوله و خاكريز
ريز ريز
روي پيراهنم ريخت
بوسه هاي روي پيشاني ات حرف مي زنند
از تو و زل زدن هاي «كارون»
از تو و باراني كه از غفلت من
روي زخم هاي تو باريد و
چكه چكه پرنده شد
باد رو به من ايستاد
با پيراهني پاره شده
كه بوي نخل هاي مثل تو را مي دهد
پرنده اي كنار كلمات گم شده پلاكت
آواز مي خواند
آن قدر كه پروانه هاي خشك شده كنار دفترم
ديوانه مي شوند
ساعت 3 و 3 دقيقه گرما
به تو نزديك تر شده ام
سوار قايق اين مرد جنوبي
«كارون» كمي خودماني تر مي شود
و مي شود ساده تر حرف زد
اينجا همه تو را مي شناسند
حتي ريسه هاي ميدان شهر
پلاكاردهاي تا هنوز مانده
و نخل هاي خرما مرده ـ
حالا سال هاست از تو هيچ خبري نيست
ولي اينجا
همه تو را مي شناسند.