حيف نيست

اوقات فراغت پدرم در منزل ما در روز جمعه به گونه هاي متفاوت سپري مي شد.مثلاً ايشان بازيهاي دوران نوجواني خودشان را كه در اصفهان بود و به نام گل يا پوچ با ما داشتند كه انگشترشان را در يك دستشان مخفي مي كردند.
گاهي كه ما را سرگرم مشاهده برنامه هاي تلويزيوني مي ديدند با لحن ملاطفت آميز منتقدانه اي مي گفتند حيف نيست هواي بيرون به اين خوبي و گل وسبزه باغچه را رها كنيد و در اتاق بنشينيد. بعد ما را تشويق مي كرد در كار باغچه وعلف چيدن ايشان را همراهي كنيم و از طبيعت لذت ببريم . هدف ايشان اين بود كه ما به برنامه هاي تلويزيون معتاد نباشيم .
سيد عليرضا بهشتي