بيمارستان

بدون اطلاع قبلي
دم در بيمارستان شهيد مي شوم
نگهباني دست مرا مي گيرد
و به سمت بهشت مي برد
به غرفه هاي ستاره و گل
قدم مي نهم
جام هاي بهشتي
يك بارمصرف است
سيگاري روشن مي كنم
و خاكسترش را در ملكوت مي تكانم
سكوت مي شكند
مومنان از زيارت هم جا مي خورند
جام پنجره ها
لبريز از سوال
روي دست كنج كاوي ها چركين مي شود
فرشته من ساعت مي زند
و نگهبان بدون اطلاع قبلي
از پيروزي شيعيان جنوب لبنان
حراست مي كند
ايندرال، آدرنالين، منشاوي، آرنولد...
خسته ام از بازيگوشي
ميان خيابان
و عبور از خط كشي هاي منطقه دار
هستي
حس مي كنم حوصله ي مرا ندارد
در كنار ستاره و گل
سرم به چارچوب هاي خيالي مي خورد
بدون اطلاع قبلي
دم در بيمارستان شهيد مي شوم
و در حاشيه ميدان شهدا
فرشته ي جواني در دل آه مي كشد
و آرزوهاي گرسنه مرا بدرقه مي كند...