همركاب سواران عاشق

از آنزمان كه تو در خاك شدي
خاك بوي آسمان گرفت
و از آنزمان كه تو مردن را تصويركردي
مرگ،
زيبارتين زيستن ها شده.
اندام تكه تكه ات هنوز
همركاب سواران عاشقي است
كه سپيده دمان
طومارهاي طولاني شبها را درهم مي پيچند
و قطره هاي خونت
اكسير تداوم ناجياني
كه آئينه ها را بشارت مي دهند،
اينك ديرگاهيست كه خنجرها به خون تو مديونند
و سپاهيان كارآزموده مي دانند
حنجره ات
حريف تمامي شمشيرهاست.