استمالت ستاره

ديروز براي طفلي ميگريستم
كه كفش نداشت
امروز براي مردي
كه پا ندارد
و فردا براي خودم
كه هيچ...
پس از اين
هر غروب
وحشتزده از برگهاي خشكيده ميپرسم
امشب آيا كدام چشم
در انديشه عيادت روزنههاست؟
استمالت ستاره
در بطن تيره خاك
خداوندگار نيمه لبخندي است
به تمسخر
بر لبهاي كبود.
امشب براي تو خواهم سرود
و شيرينت
ـ جنگ ـ
كه اينسان
به بيستونت كشاند.
بر تخت خفته بود
چون قامت خميده ماه
در پايان راه،
در آغوش ابرهاي تيره عابر
بر تخت خفته بود
و دلش
تراز آفتاب و پائيز بود.
ملوانان
در نم چشمانش
شبانه به آب ميزدند
تا از گزند امواج خاك
جان به سلامت بدر برند.
روزي
در تنگناي غروبي
دستهايش را خواهم ديد
چون دو پرستوي جوان
در آستانه بيعتي جاودانه
با افقي زخمي.