قرآن

هنگام اسارت، به اندازهاي كه گليم خودم را از آب بيرون بكشم، سواد داشتم. با راهنمايي و كمك يكي از برادران مومن و مخلص توانستم خواندن قرآن را ياد بگيرم.
من خوشحالم از اينكه سوغات سفر اسارتم، خواندن قرآن است.
*
زدن ريش اجباري بود. براي 30 نفر، نصف تيغ ميدادند كه آن هم بعد از سر خوردن روي صورت نفر دوم، كند ميشد. همان تيغ كند شده را ميدادند به دست يك نفر و او را مجبور ميكردند كه 28 نفر باقي مانده را اصلاح كند.
*
در موصل، اردوگاه 16 بودم. اسم مستعار اين اردوگاه، «قتلگاه» بود. فرماندهان نظامي آنجا براي آمار گرفتن، ما را پنج ساعت به حالت نشسته روي دو پا نگه ميداشتند. در تمام اين مدت بايستي سرها را پايين ميگرفتيم. اگر سري بالا ميآمد، ضربههاي كابل ـ سريع و سنگين ـ آن را پايين ميبردند.
در همين اردوگاه، از جمع 3000 نفر، 160 عزيز آاده به شهادت رسيدند.
*
عراق، اسم من و تعدادي از همرزمانم را به صليب سرخ نداد. به همين خاطر، ما جزء مفقودالاثرها بوديم.
احمد فريادي ـ ساوه