جمعه سياه

فصل زمستان بود؛ هوا سرد و سوزدار و زمين هم خيس آن روز، جمعه بود. فريادهاي بلند و فحشهاي سربازان عراقي همه را از خواب پرانده بود. از پشت پنجره آسايشگاه، افراد آسايشگاههاي ديگر را ديديم كه لخت شدهاند و با فرمان آن نظاميهاي خشن روي زمين خيس ميغلتند. كابل و باتوم، باران تند آن روز بود! ما هنوز نفهميده بوديم كه چرا بايد كتك بخورند، ولي اين را ميدانستيم كه بعد از آنها نوبت ما است.
با فرياد «اُخرجوا» يكي از سربازان، از در آسايشگاه زديم بيرون. در راهرو، از ستون سربازان كابل به دستي كه روبهروي هم ايستاده بودند، گذشتيم و پس از خوردن چند ضربه جانانه، همه در يك مكان جمع شديم. افسري آمد و در حالي كه خطابش به سربازانش بود، گفت: «كسي كه ميخواسته فرار كند، در آسايشگاه همين افراد بوده است». و بعد سرش را به طرف ما برگرداند: «حالا چنان درسي به شما بدهم كه براي همه عبرت بشود!» جلو آسايشگاه، همه را به خط كردند. از همان محل تا آسايشگاه، ستوني از سربازان كابل و باتوم به دست ايستاده بودند. آنها با روبهروي هم ايستادن، يك راهرو درست كرده و خيلي هم چشم انتظار ما بودند!
با فرمان فرمانده، شروع كرديم به دويدن تا به جلو آسايشگاه رسيديم. دست كم 6 ـ 7 ضربه نصيب هر كس شد.
اين ضربهها بيشتر به سر، صورت، گردن و پشت ميخورد. به آسايشگاه كه رسيديم، خيالمان راحت شد. اما به ديدن سه نفر كه انگار در انتظار گمشده خود هستند، نفس به شماره افتادهمان، بند آمد. بله، آنها هم ما را از بركت شلاق بينصيب نكردند!
ندادن غذا، پس از آن چوب و چوبكشي عادي بود. سوز نيش چوبها و شلاقها از يك طرف و سوزي كه از گرسنگي افتاده بود به جانمان از طرف ديگر، نه حالي برايمان گذاشت و نه تواني.
آن روز چند نفر از بچهها چشم خود را از دست دادند و بقيه همه تا مدتها در ملحفه اي، از درد به خود ميپيچيدند. ما آن جمعه را جمعه سياه نامگذاري كرديم.
مصطفي ابراهيمآبادي