آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۵۱۸۱
۰۰:۵۶

۱۳۸۶/۰۶/۱۷

ح ـ خ




عراقيها سعي داشتند كه بسيجيها را «پاسدار» حساب كنند. هر روز مرا مي‌گرفتند به باد كتك كه اعتراف كنم پاسدار هستم. با جاسوسي يكي از اسرا، يك سرباز عراقي صدايم زد و مرا برد در يكي از اتاقها و شروع كرد به زدن. وقتي پرسيدم:
«چرا؟» گفت:
«تو فرمانده هستي، پاسداري.» هر چه گفتم كه من يك بسيجي هستم، قبول نكرد كه نكرد. بعد، با خودكار روي پيراهنم نوشت: ح ـ خ. يعني حرس خميني (پاسدار خميني).
از آن لحظه به بعد، هر وقت سربازي مرا مي‌ديد، انگار حقي برگردنش مانده بود كه با زدن من ادا مي‌شد. هر وقت ايران عمليات مي‌كرد، مي‌آمدند سراغ من. خلاصه من شده بودم تابلو! هر جا مي‌رفتم، كتك بالاي سرم بود.
براي خريد مايحتاج، يك مغازه كوچك در اردوگاه درست شد. پولي كه به ما مي‌دادند، يك تكه كاغذ بود كه روي آن مقدار پول را مي‌نوشتند. اين مقدار مختلف بود؛ به صورت 50 فلس، 100 فلس و 250 فلس. چند ماه اول كه از همين پول هم خبري نبود. و بعد از آن تا يك سال به همين شكل به ما پول مي‌دادند. حقوق هر اسير، يك دينار و نيم بود؛ يعني تقريباً برابر با 350 ريال ايران از اين مقدار، 50 ريال را براي تيغ و 50 ريال را براي نفت خرج مي‌كرديم. سهميه آب نبات و شير خشك را هم كه متعلق به ما بود، عراقيها بالا مي‌كشيدند.
شعبانعلي قرباني ـ بابلسر

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه