سیاهی چادر خواهران از خون شهدا کوبندهتر است مصطفی برگزیده امام زمان (عج) بود
به گزارش نوید شاهد همدان، اعظم طهماسبی مادر شهید مصطفی باقری در گفتوگو با نوید شاهد همدان از خاطرات فرزندش گفت: مصطفی پسری آرام، باهوش و دلسوز بود و خاطرات زیادی از او به یادگار دارم. کلاس اول یا پیش دبستانی بود که یک روز سوار اتوبوس شدیم و به میدان رفتیم تا برایش لوازم التحریر بخریم، در راه ایشان سوالات زیادی درباره امام زمان (عج) پرسید و من هم باتوجه به سن کم او پاسخش را میدادم، در تمام طول مسیر تمام صحبت ما حول محور امام عصر بود تا به میدان امام خمینی (ره) رسیدیم، به یکباره آقای متدین و در ظاهر موجهی با محاسنی مرتب که در آن زمان کمتر مردی با آن ظاهر مذهبی دیده میشد در مقابلمان قرار گرفت، به من سلام کرد و پاسخش را دادم، او را نمیشناختم و گفتم شما را نمیشناسم ایشان هم گفتند من هم شما را نمیشناسم فقط توصیهای برای شما دارم؛ به شدت مراقب این بچه باشید و این حرف را سه بار تکرار و تاکید کرد! من هم با تعجب به آقایی که نمیشناختم و برای اولین بار دیده بودم نگاه میکردم و متوجه منظورش نشدم و ایشان پس از توصیه موکد درباره مراقبت از مصطفی رفت و دیگر هرگز او را ندیدم.
مصطفی در کودکی هم دوستان زیادی داشت، در یکی از روزها با دست خونین هراسان به منزل آمد، با ترس پرسیدم مصطفی دستت چی شده؟ و او با حالتی پریشان گفت: خودم با سنگ به دستم زدم و دستم آسیب دیده و در بین کلماتش تاکید داشت که خودش این کار را انجام داده بلافاصله او را به بیمارستان بردم و دستش را بخیه زدم، فردای آن روز به واسطه یکی از همسایهها متوجه شدم وقتی که در کوچه بازی میکردند یکی از بچههای محله با سنگ به دستش زده و باعث آن اتفاق شده بود ولی هرگز مصطفی از آن بچه نامی نبرد.
تاکید بر حجاب
مصطفی وقتی کلاس پنجم بود قرار بود برای یک بنده خدا کاری کنیم من خودم مریض بودم و نمیتوانستم آن کار را انجام بدهم، او گفت مادر بیا باهم انجام بدهیم، من هم کمکت میکنم قبول کردم، باهم بیرون بودیم، حال خوبی نداشتم، جلوی مسجد جامع به یکباره گفت: مامان موهات پیداست خودم آنجا تکانی خوردم و متوجه شدم در آن حال بیماری متوجه نبودم و موهایم از زیر روسری خارج شده، در همان جا سرم را به بالا گرفتم و خدا را شکر کردم و از خدا خواستم همینگونه بچه را خودش نگهدارد.
مصطفی اول راهنمایی بود که راهپیماییهای مردم برعلیه رژیم شاهنشاهی آغاز شده بود، بچهها به مدرسه نمیرفتند و اعتصاب کرده بودند، مصطفی از بیکاری درخواست این را داشت که به او پول بدهیم تا کسب و کاری راه بیندازد و بیکار نباشد، آخرسر مقداری پفک و کماج خرید و آنها را میفروخت، از او میپرسیدیم که پول کاسبی را چکار میکنی؟ و او میگفت در جای مخصوصی آنها را نگه میدارم که دست هیچکس به آنها نمیرسد.
یک روز عمویم به خانه ما آمد تا به اصطلاح من را نصیحت کند، ایشان گفتند باباجان شما اینقدر نذر میکنی اگر شوهرت راضی نباشد درست نیست! تو پول میدهی مصطفی پفک و کماج بخرد و در بین مردم پخش کند، اگر شوهرت راضی نباشد نذرت قبول نیست! گفتم عمو من نمیدانم، مصطفی از پدرش پول میگیرد که کاسبی کند، من به او پول نمیدهم، عمو گفت من چندباری او را در راهپیمایی دیدهام که کارتنی جلوی سینه اش گرفته و هر خانمی که بچه کوچک در بغل دارد به او پفک یا کماج میدهد پول هم نمیگیرد!
من به دنبال این صحبت عمو، از مصطفی سوال کردم پول هایت را کجا میگذاری؟ و او گفت جای خیلی محفوظی برایتان نگه میدارم، جایی که وقتی به شما برگردانند تعجب میکنید که این پولها از کجا آمده و حتماً هم چند برابر شده است و ما متوجه نبودیم که او منظورش این بوده که هرچه در راه خدا بدهی ۱۰ برابرش به سمتت بازمی گردد.
کمک به جبهه
ایشان در خانه خیلی به من کمک میکرد؛ وقتی میخواستم بروم خرید بازهم ایشان به کمکم میآمد و وفتی که میخواستم میوهای بگیرم مثلاً میگفتم ۲ کیلو از این میوه فوری میگفت مامان ۱ و نیم کیلو کافی است مابقی اسراف است، وقتی خرید تمام میشد و به سمت منزل برمی گشتیم دور میدان چادرهایی برای کمک به جبهه بود که فوری میگفت مادر بیا به جبهه کمک کنیم میگفتم پول را نگذاشتی میوه بیشتر بخرم که به جبهه کمک کنیم؟ و او میگفت رزمندگان برای پیشروی و ایستادگی به پول نیاز دارند.
برای ثبت نام سوم راهنمایی به مدرسه رفتم و مدیر مدرسه گفت: خانم باقری شناسنامه مصطفی دستکاری شده و سال تولد از ۱۳۴۷ به ۱۳۴۵ تغیر یافته، من نیز گفتم که برای رفتن به جبهه اصرار دارد به همین خاطر شناسنامه دستکاری شده است و مدیر گفت نمیتوانید او را در اینجا نگهدارید او آخر به جبهه میرود و با پادرمیانی ثبت نام را انجام داد.
دبیرستان که رفت دیگر نتوانستیم او را نگهداریم و همیشه در رفت و آمد بود و بااین وجود تمام درس هایش عالی بود، چهار سال دبیرستان را کلاً در جبهه بود و دوبار به شدت مجروح شد یک بار در بمباران استادیوم قدس و والفجر ۸ زخمی شد.
اصرار داشت که در جبهه باشد و پدرش میگفت من حتی شما را تا نانوایی نمیفرستم که زحمتی برایتان نباشد حالا چطور میخواهی در سختیهای جنوب در برابر دشمن بعثی بجنگی؟ و او میگفت تا کی میخواهی ما را بچه حساب کنید؟ و پدرش میگفت همیشه شما برای من بچه هستید و نگرانت هستیم درس را بخوان دشمن همیشه هست.
شبها که به مسجد میرفت معمولاً دیر برمی گشت و پدرش از این مسئله ناراحت بود و میگفت زودتر برگرد این برنامهها برای شما زود است ولی مصطفی میخندید و میگفت شما دین را در نماز و روزه خلاصه کردهاید که هیچ زحمتی برایتان ندارد ولی فقط با نماز و روزه نمیتوان دین را نگهداشت.
خواب شهادت
شب عاشورا بعد از اینکه از هیات برگشته بودند، پیش پسرعمویش رفته بود و شب در کنار او مانده بود، هنگام اذان صبح با حالتی پریشان بیدار شده بود، پسرعمویش علت بیقراریش را پرسیده بود و مصطفی از خواب عجیبی که دیده بود برای پسرعمویش گفته و از او درخواست کرده بود هرگز برای من تعریف نکند.
او خواب دیده بود که شهید شده است و تعدادی فرشته پیکرش را میبرد، از آنجایی که نگران دلواپسی ما بوده به فرشتهها میگوید من را زمین بگذارید تا به عقب برگردم ولی آنها از این کار ممانعت میکنند و مفقودالجسد بودن مصطفی در این خواب به او الهام میشود حتی در وصیت نامه اش نیز عنوان میکند که من مفقودالجسد میشوم.
گفتوگو از سمانه پورعبدالله