روایت همسر شهید محسن حسابی از عشقی که پایان ندارد؛ محسن هنوز همسفر من است

به گزارش نوید شاهد کردستان، بعضی خداحافظیها در ظاهر سادهاند، اما بعدها به خاطرهای تبدیل میشوند که تا پایان عمر در ذهن و قلب آدم باقی میمانند. برای زهرا فخیمیادب، همسر شهید والامقام محسن حسابی، آخرین تماس تلفنی همسرش چنین خاطرهای است؛ تماسی که تنها چند دقیقه پیش از شهادت محسن برقرار شد و با جملهای به پایان رسید که هنوز در گوش همسرش طنینانداز است: «خواستم آخرین بار صدایت را بشنوم.»
زهرا فخیمیادب، متولد سال ۱۳۷۸، در سال ۱۴۰۰ زندگی مشترک خود را با محسن آغاز کرد. چهار سال زندگی در کنار مردی که به گفته او، با مهربانی، شوخطبعی و احترام، خانه را به پناهگاهی امن تبدیل کرده بود؛ چهار سالی که اکنون خاطراتش، تنها یادگار روزهای کنار هم بودنشان است.
محسن؛ تکیهگاهی امن و مهربان
همسر شهید درباره اخلاق و رفتار محسن میگوید: او بسیار مهربان و شوخطبع بود و حتی در دشوارترین شرایط، با روحیه شاد خود میتوانست نگرانیهای مرا کم کند. من فردی بسیار استرسی هستم، اما محسن با شوخیها و رفتارهایش حالوهوایم را تغییر میداد.
او همیشه به من احترام میگذاشت و در تمام چهار سال زندگی مشترکمان، حتی یک شب هم پیش نیامد که با ناراحتی از او به خواب بروم. محسن تکیهگاه امن و بینظیر من بود.
به گفته زهرا فخیمیادب، مهربانی محسن تنها به خانواده محدود نمیشد. او نسبت به دیگران احساس مسئولیت داشت و تا جایی که میتوانست، دست نیازمندان را میگرفت.
همسایه سالمندی داشتند که تنها زندگی میکرد و فرزندی نداشت. محسن همواره کمکحال او بود و هر کاری از دستش برمیآمد، برایش انجام میداد. تنها خواستهاش از آن پیرزن، دعایی از سر محبت بود و مرتب به او میگفت: «دعا کن برام، خیلی به دعات محتاجم.»
او همچنین کودکی نیازمند را میشناخت و هر ماه مبلغی برای کمک به او واریز میکرد؛ حتی در روزهایی که خودشان از نظر مالی در تنگنا بودند، از این کمک ماهیانه دست نمیکشید.
ارادت به اهلبیت (ع)؛ قرار همیشگی دل محسن
زهرا فخیمیادب، از علاقه عمیق همسرش به قرآن و اهلبیت (ع) یاد میکند و میگوید محسن همیشه قرآن کوچکی در ماشینش داشت و گاهی هنگام انتظار، مشغول تلاوت قرآن میشد.
او اهل قرائت زیارت عاشورا و حدیث کسا بود و ارادتی ویژه به حضرت اباعبدالله الحسین (ع) داشت. با نزدیک شدن ماه محرم، بیقرار رفتن به کربلا میشد، اما به دلیل شیفتهای کاری، چند سالی امکان سفر برایش فراهم نشد و با حضور در هیئتها و مجالس روضه، دلتنگیاش را آرام میکرد.
همسر شهید ادامه میدهد: در ایام فاطمیه، محسن را میدیدم که چقدر خالصانه دعا و مناجات میکرد. همیشه میگفت: «رزق یک سال من را مادرم زهرا (س) میدهد.» وقتی هم در هیئت بود، در میان روضهخوانی برایم پیام میفرستاد و میگفت: «من را خیلی دعا کن.»
او در دیدار با مادرش نیز همواره با احترام و محبت رفتار میکرد؛ خم میشد، پای مادرش را میبوسید و با خلوص میگفت: مادر! دعا کن عاقبتبهخیر بشوم.
شال مشکی؛ سوغاتی که به یادگار ماند
حدود یک ماه پیش از شهادت، محسن برای گذراندن دوره پدافند به کاشان رفت و دو هفته در آنجا بود. زهرا فخیمیادب میگوید پس از بازگشت همسرش، تغییر محسوسی در رفتار او دیده میشد؛ مرد شوخطبع و پرجنبوجوش گذشته، آرامتر شده بود و بیشتر از حالوهوای آن روزها و صحبتهای دوستانش درباره شهادت سخن میگفت.
محسن در سفرهایش همیشه برای همسرش سوغاتی میآورد. این بار نیز از کاشان شالی مشکی برای او خرید؛ هدیهای که احساس عجیبی در دل زهرا ایجاد کرد.
او روایت میکند: «وقتی دیدم برایم شال مشکی آورده، ترس عجیبی به دلم افتاد؛ چون سابقه نداشت برایم هدیهای با رنگ مشکی بخرد. از او پرسیدم چرا شال مشکی؟ گفت: نذری کردم، دعا کن قبول بشود. هرچه اصرار کردم نذرش را بگوید، پاسخ داد: بعدها خودت میفهمی، فقط دعا کن برام.»
پس از شهادت محسن، زمانی که خانواده برای مراسم تشییع وسایل زهرا را آوردند، همان شال مشکی نیز میان آنها بود. زهرا آن را بر سر گذاشت و با اندوه از خود پرسید: «یعنی آن نذر، برای این روز بود؟»
آخرین خداحافظی؛ مکثهایی که معنای دیگری پیدا کردند
همسر شهید از آخرین دیدارشان در صبح چهارشنبه یاد میکند؛ زمانی که محسن برای رفتن به محل کارش در مریوان آماده میشد و آنها در قروه زندگی میکردند.
به گفته زهرا، محسن هنگام خداحافظی چند بار به سمت در رفت و دوباره برگشت؛ گویی دلکندن برایش دشوار بود. زهرا کاسهای آب آماده کرد، آیتالکرسی خواند و پشت سر همسرش فوت کرد. محسن برای برداشتن وسیلهای از خانه مادر او نیز رفت و دوباره برگشت. در نهایت از همسرش خواست خودش او را تا محل سوار شدن به ماشین برساند.
زهرا میگوید پس از بازگشت به خانه، مادرش تماس گرفت و گفت چهره محسن تغییر کرده و بسیار نورانی به نظر میرسیده است؛ خاطرهای که پس از شهادت همسرش، معنایی متفاوت برای او پیدا کرد.
خواستم آخرین بار صدایت را بشنوم
اما آخرین گفتوگوی تلفنی آنها در روز شنبه، حدود ساعت هفتوپانزده دقیقه عصر، تنها چند دقیقه پیش از شهادت محسن انجام شد.
زهرا فخیمیادب میگوید: «محسن تماس گرفت. خیلی خوشحال بود و میخندید. به من گفت: اگر من نیامدم، مراقب خودت باش و کمبیتابی کن. پشت گوشی گریه کردم و پرسیدم چرا اینطور میگویی؟ چیزی شده؟ مریوان را زدهاند؟ گفت: نه، نگران نباش؛ اینجا را نمیزنند.»
به گفته او، محسن در همان تماس، آیهای درباره شهادت برایش خواند. زهرا معنای آیه را نمیدانست و از همسرش پرسید که چه معنایی دارد. محسن دوباره آن را خواند و گفت: «بماند...»
در ادامه، به دلیل تماس خواهر محسن، گفتوگویشان موقتاً قطع شد. زهرا پس از پایان تماس، خودش دوباره با همسرش تماس گرفت. این بار محسن جملهای گفت که به آخرین یادگار صوتی او تبدیل شد: «خواستم آخرین بار صدایت را بشنوم.»
او خداحافظی کرد و زهرا نمیدانست این گفتوگو، آخرین فرصت شنیدن صدای مردی است که چهار سال شریک زندگیاش بود.
خبری که باورش دشوار بود
زهرا فخیمیادب خبر شهادت همسرش را در خانه مادرش شنید. ابتدا تماسهایی از خانواده همسرش دریافت کرد و پس از آنکه گفته شد مریوان مورد حمله قرار گرفته، هنوز نمیتوانست واقعیت را باور کند.
او میگوید: «با خودم میگفتم من همین الان با محسن حرف زدم؛ حالش خوب بود. خانه پر از مهمان شد، اما نمیتوانستم بپذیرم محسن من را تنها گذاشته است. تا اینکه پدرش خبر شهادت را به من داد.»
زهرا پیشتر پدرش را از دست داده بود و به گفته خودش، به محسن وابستگی عمیقی داشت. همسرش همواره به او اطمینان میداد که میتواند از پس مشکلات زندگی برآید و گاهی میگفت: «اگر من نباشم، تو از پس همهچیز برمیآیی.»
زهرا با تعجب میپرسید چرا چنین حرفی میزند و چرا نباید در کنارش باشد؛ اما امروز همان جملهها برایش به خاطراتی پر از دلتنگی تبدیل شدهاند.
او همچنین از روزهایی یاد میکند که همراه محسن از گلزار شهدا عبور میکردند. یک بار همسرش به او گفته بود: «چی میشود روزی من اینجا باشم و تو بیایی اینقدر کنارم بنشینی؟»
زهرا هیچگاه تصور نمیکرد روزی برسد که محسن در گلزار شهدا آرام گرفته باشد و او برای نشستن در کنارش، به آنجا برود.
عشقی که با شهادت پایان نمییابد
همسر شهید محسن حسابی، بزرگترین یادگار زندگی مشترکشان را عشق میان خودشان میداند؛ عشقی که به باور او، با شهادت پایان نیافته است.
او میگوید: «خیلیها فکر میکنند با شهادت، رابطه قطع میشود، اما برای من، محسن هنوز همسفر من است. با همین عکسهایی که برای یادبودش میسازم، دارم به دنیا نشان میدهم که عشق ما مرگ ندارد.»
زهرا معتقد است آنچه از محسن در قلبش زنده مانده، غیرت و پایبندی او به حق و حقیقت و عشق عمیقش به امام حسین (ع) است؛ ارزشهایی که همچنان در زندگی او حضور دارند.
او از خاطرهای عجیب در شب شهادت همسرش نیز یاد میکند؛ زمانی که در اوج بیتابی، زنی ناشناس به سویش آمد، دستهایش را گرفت و با آرامش به او گفت محسن راضی نیست اینگونه بیتابی کند. به روایت زهرا، آن زن با مهربانی او را آرام کرد و پس از آن، احساس آرامش عجیبی در وجودش پدید آمد. زهرا بعدها درباره هویت آن زن پرسوجو کرد، اما هیچیک از اطرافیان حضور او را به خاطر نمیآوردند.
فقط برایم دعا کن این مسیر را درست ادامه بدهم
زهرا فخیمیادب هنوز هم در لحظات دشوار زندگی، به نگاه آرامشبخش و حمایت همسرش فکر میکند؛ به اینکه اگر محسن در کنارش بود، چگونه با مهربانی و شوخطبعی همیشگیاش به او قوت قلب میداد.
او اگر امروز فرصت دیدار دوباره با همسرش را داشت، میگفت: «محسن، میدانی چقدر دلم برای آن خندههایی که تلخیهای دنیا را از یادم میبرد، تنگ شده؟ دلم برای آن امنیت عجیبی که وقتی در کنارم بودی حس میکردم، تنگ شده است. شاید دیگران فکر کنند من قوی هستم، اما فقط تو میدانی که چقدر این روزها به آن نگاه آرامبخش تو نیاز دارم. در این راهی که بعد از تو تنها رفتم، خیلی وقتها کم آوردم. فقط برایم دعا کن که این مسیر را تا رسیدن به تو، درست ادامه بدهم.»
همسر شهید محسن حسابی در پایان برای همسرش آرامش در جوار امام حسین (ع) و شفاعت او در سرای باقی را آرزو میکند و برای خانوادههای معظم شهدا، صبر و توان ادامه مسیر را از خداوند میخواهد؛ صبری که به گفته او، یادآور صبر حضرت زینب (س) در لحظات سخت و سرشار از دلتنگی است.
تهیه و گفتگو:آرمین حبیبی