رضایتنامهای را که خدا میخواست، همان صبح امضا کردم
به گزارش نوید شاهد خراسان رضوی، شهید محمد ناصحیان، یازدهم بهمنماه سال ۱۳۶۸ در سبزوار دیده به جهان گشود. او جوانی درسخوان، مهربان و خوشاخلاق بود که احترام به پدر و مادر را در اولویت زندگی خود قرار میداد. محمد فردی مسئولیتپذیر بود و همواره برای کمک به خانواده تلاش میکرد و با رفتار صمیمانه و دلسوزانهاش، تکیهگاهی برای اعضای خانواده به شمار میرفت. سرانجام، یازدهم اسفند سال ۱۴۰۴ در جریان جنگ رمضان و در محل کارخود، بر اثر حمله هوایی رژیم صهیونیستی و آمریکا به شهادت رسید.

زینب ناصحیان، همسر شهید «محمد ناصحیان» از آغاز زندگی مشترکش تا روز شهادت ایشان می گوید:
از پسرعمو و دخترعمو بودن تا ۱۲ سال زندگی مشترک
چون محمد پسرعمویم بود، از کودکی یکدیگر را میشناختیم. محمد موضوع ازدواج را با پدرش مطرح کرده بود و عمویم نیز با پدرم صحبت کرد. از آنجا که شناخت قبلی از یکدیگر داشتیم و نظر من هم نسبت به محمد مثبت بود، مراحل ازدواجمان خیلی سریع پیش رفت.
من در ۱۸ سالگی، از مهرماه سال ۱۳۹۲، زندگی مشترکم را با محمد آغاز کردم و حدود ۱۲ سال همسفر او بودم. حاصل این زندگی نیز دخترمان فاطمه است که اکنون شش سال دارد.
محمد؛ از سربازی تا خدمت در بخش سایبری سپاه
زمان ازدواجمان محمد دانشجو بود. پس از پایان تحصیلات به سربازی رفت و حدود یک سال بعد، در سپاه استخدام شد و در بخش سایبری سپاه مشغول به کار شد. به دلیل شرایط کاریاش حدود هفت سال در تهران زندگی کردیم.
محمد هیچوقت جزئیات کارش را برای من توضیح نمیداد. حتی نمیگفت ممکن است کارش خطرناک باشد؛ چون میدانست من نگران میشوم. بعد از جنگ ۱۲ روزه متوجه شدم که فعالیتش میتواند خطراتی داشته باشد. آن روزها بیشتر در محل کار میماند و حتی گاهی شبها هم سر کار بود و همین موضوع نشان میداد که کارش حساس است.
مردی که «مسئولیتپذیری» ویژگی بارزش بود
محمد از کودکی مهربان و خوشاخلاق بود و این ویژگی در نوجوانی و جوانی بیشتر شد. بسیار به پدر و مادرش احترام میگذاشت و فردی مسئولیتپذیر بود. کمک به خانواده برایش یک وظیفه بود. آنقدر در کارهای خانه به مادرش کمک میکرد که حتی خواهرش هم میگفت محمد بیشتر از من به مادر کمک میکند.
بعد از ازدواج نیز همین روحیه را داشت. همیشه به من میگفت: «شما اصلاً نگران نباش و غصه چیزی را نخور. تا وقتی من هستم، حواسم به همه چیز هست.»
«برای عاقبتبهخیریام دعا کن»
چون میدانست ناراحت میشوم، درباره شهادت صحبت نمیکرد. اما همیشه میگفت: «برای عاقبتبهخیریام دعا کن.»
در سالهایی که در تهران کار میکرد، بیشتر میگفت برایم دعا کن که در کارم موفق باشم. هیچوقت نمیخواست من نگران شوم و به همین دلیل درباره خطرات احتمالی شغلش چیزی نمیگفت.
بعد از جنگ ۱۲ روزه؛ «دیگر تنها به مشهد نمیروم»
پیش از شروع جنگ ۱۲ روزه، برای مراسم عید غدیر به مشهد آمده بودم و دخترم هم همراهم بود. وقتی جنگ شروع شد، خیلی نگران شدم و دوست داشتم به تهران برگردم، اما گفتند وضعیت تهران امن نیست و چند روزی صبر کردم. جمعه هفته بعد به تهران رفتم و سه روز بعد آتشبس شد.
بعد از آن به محمد گفتم: «من دیگر هیچوقت تنها به مشهد نمیروم. باید تو هم باشی؛ چون میترسم دوباره جنگ شود و برای تو اتفاقی بیفتد.»
محمد از این حرف من خوشحال شد و هر بار که دلم برای مشهد تنگ میشد، با شوخی میگفت: «تنهایی به مشهد نروی! ممکن است تو به مشهد بروی و من شهید شوم.»
آخرین سفر؛ عکس یادگاری در کنار تصاویر شهدا
بهمن سال گذشته به شمال سفر کرده بودیم. در مجتمع کوثر بابلسر، دکور یک خانه قدیمی وجود داشت که تعدادی از شهدای مدافع حرم سالها قبل در آنجا عکس گرفته بودند و تصاویرشان نیز نصب شده بود.
وقتی عکس شهدا را دیدم، با خنده به محمد گفتم: «اینجا عکس بگیریم، یک وقت شهید نشویم؟»
محمد خندید و گفت: «اگر میترسی، میخواهی عکس نگیریم؟»
گفتم: «نه، جای قشنگی است؛ بیا عکس بگیریم.»
آن روز نمیدانستم این سفر، یکی از آخرین خاطرات مشترک ما خواهد بود.
آخرین صبح؛ صبحی که دل همسر شهید آرام بود
جنگ رمضان که آغاز شد، در روزهای نخست خانوادهام اصرار داشتند به مشهد بیایم، اما میگفتم تا وقتی محمد تهران است، من به مشهد نمیآیم.
۱۱ اسفند، روز سوم جنگ بود. بعد از سحری و نماز صبح، برخلاف شب قبل که بهشدت نگران بودم و خوابم نمیبرد، ناگهان آرام شدم. با خودم گفتم: «نگران نباش. اگر اتفاقی هم بیفتد، شهادت است و چه افتخاری بالاتر از این؟»
آن صبح، برای اولین بار احساس میکردم اگر اتفاقی برای محمد بیفتد، راضی هستم. حتی ذرهای ناراحتی نداشتم.
حدود ساعت هفت صبح، محمد میخواست از خانه خارج شود. از او پرسیدم: «محل کارت خطری ندارد؟»
گفت: «نه، خطری ندارد. ما که در خط مقدم نیستیم؛ در تهرانیم. خودت را بگذار جای کسانی که همسرانشان در پدافند کار میکنند و پای لانچر هستند.»
بعد هم گفت: «هر طور شده شب به خانه میآیم.»
با همین حرف از خانه رفت.
ساعت ۳ بعدازظهر؛ خبری که همه چیز را تغییر داد
حدود ساعت دو و نیم بعدازظهر محل کار محمد را زده بودند، اما من تا آن زمان به او زنگ نزده بودم؛ چون گفته بود شب به خانه میآید.
حدود ساعت سه، از اخبار متوجه شدم منطقهای را که محمد در آنجا کار میکرد، با موشک زدهاند. همان لحظه احتمال دادم که محل کار محمد مورد اصابت قرار گرفته باشد.
راه افتادم تا خودم را به آنجا برسانم. در مسیر، مدام به حرفی که صبح بعد از نماز زده بودم فکر میکردم و از خودم میپرسیدم: «چرا آن حرف را زدم؟ چرا به شهادت محمد راضی شدم؟ چرا شهادت برایم امر خوشایندی بود؟»
همانجا بود که احساس کردم اگر خدا قرار بوده رضایتنامهای از من بگیرد، من همان صبح آن را امضا کردهام و دیگر کار تمام است.
شهیدی که زندگیاش را برای خدمت انتخاب کرد
محمد برای من فقط همسر نبود؛ سالها همراه و تکیهگاه زندگیام بود. او بعد از پایان تحصیلات و دوران سربازی، برای خدمت به سپاه وارد این مسیر شد و به خاطر کارش از مشهد به تهران رفت.
هفت سال در بخش سایبری سپاه خدمت کرد و در حالی که تنها یک ماه از ۳۶ سالگیاش گذشته بود، در محل کارش به شهادت رسید.محمد همیشه از من میخواست برای عاقبتبهخیریاش دعا کنم. آن روز نمیدانستم عاقبتبهخیری او، شهادت در راه خدمت است.
حالا من ماندهام و فاطمه و خاطرات مردی که سالها تکیهگاه زندگیمان بود. دلم برایش تنگ میشود، اما به راهی که انتخاب کرد افتخار میکنم. امیدوارم بتوانم برای فاطمه از پدری بگویم که مهربانی، مسئولیتپذیری و خدمت را در زندگیاش معنا کرد و نام و یادش را برای دخترمان زنده نگه دارم.
محمد رفت، اما روایت زندگی و خدمتش برای ما ادامه دارد.
انتهای پیام/