مهاجری الی الله بود

به گزارش نوید شاهد همدان، شهید حمید نوری نژاد در هفتم بهمن ماه ۱۳۵۰ در خانوادهای مومن و انقلابی در شهر همدان متولد شد. در دوران کودکی با مفاهیم گذشت و فداکاری آشنا شد و از همان دوران قناعت جزئی از خصوصیات اخلاقی و ذاتی اش شد به طوری که تاقبل از شهادت هرگز زبانش برای خواستهای از پدر و مادر نچرخید چراکه میترسید از توان پدر و مادرش خارج باشد و توانایی خرید نداشته باشند.
حمید کودکی باهوش بود به طوری که قبل از ورود به تحصیل تا حدودی با کلمات و جملات درسی آشنا شده بود به همین دلیل دوران کودکی را بدون هیچ مشکلی به پایان رسانید.
مهرماه ۱۳۵۷ همزمان با اوج گیری نهضت جمهوری اسلامی پا به دبستان گذاشت و در مدرسه هدف مشغول به تحصیل شد. او در دوران ابتدایی جزء بهترین دانش آموزان کلاس بود. با ازدیاد سالهای عمر حمید معرفت و درک وی نیز فزونی یافته و درد و رنج جامعه بالاخص خانواده خود برایش ملموستر گشت.
پس از طی دوره ابتدایی در مدرسه هدف، آموزشگاه راهنمایی کشاورز دومین جامعهای بود که حمید را پذیرا شد و میرفت تا استعدادهای نهفته و بالقوه او را به فعلیت بخشد. در سنین ۱۰ یا ۱۱ سالگی بود که فاصله طبقاتی جامعه و درد درمندان و فقرا به جانش رخنه کرد و هرگاه میدید که مادرش چند نوع غذا بر سر سفره گذاشته ناراحت میشد و به یاد فقرا غذا در جانش زهر میشد.
با آغاز جنگ تحمیلی حکایت حماسه آفرینیهای دلاوران اسلام در او تاثیری عمیق گذاشته و عطش حضور در برابر متجاوزان در وجودش شعله میکشید و تنها عاملی که موجب عدم وصال او به هدف و مانع از رسیدنش به مقصد میشد، سنش بود.
حمید در سالی که پا به چهاردهمین بهار زندگیش میگذاشت یعنی اواخر سال ۱۳۶۴ به عنوان یک نیروی بسیجی فعالیت خویش را در پایگاه مقاومت منتظران مهدی (عج) آغاز کرد و این خود بهانهای بود تا اینکه آمادگی بدنی در وی و تمهیدات ذهنی در خانواده به وجود آید.
گشتهای شبانه، نگهبانیهای متوالی و دورههای نظامی از وی جوانی شایسته و ورزیده ساخته بود و به همین علت تغیرات بسیاری در رفتار وی پدید آمده و از شور و شوق کودکانه گذشته و به متانت و وقاری خاص بدل گردیده بود. اگرچه در ظاهر به چهره زیبا و نگاه معصومانه اش ابهت مردانه ننشسته بود، اما درونش مالامال از عشق و سرشار از امید به پیروزی و گفتار و کردارش نشانی از همت والای مردانه اش بود.
گاهی با طنز و شوخی به مادر خویش نوید شهادت خود را میداد و، چون او را ناراحت و مضطرب میدید دلداریش میداد و میگفت: شوخی کردم ما از این شانسها نداریم! نکات دقیق و ظریفی در جملات او بود که تحقیقاً نمیتوان آنها را به حساب تصادف گذاشت از جمله روزی در حالی که کف تیرپوش اتاق زیر پایش میلرزید رو به مادرش کرده و میگفت: خب اگر بعد از شهید شدن من دوستام بیان اینجا و سینه بزنن این تیرپوشا که تحمل اونارو نداره آیا بهتر نیست که سقف زیرزمین را تیرآهن کنیم؟ و از این نوع کنایات و گفتار او بسیار دیده میشد.
اوایل سال ۱۳۶۵ بود که دیگر علاقه و میلی به زرق و برق زندگی و خودآرائیهای معمول جوانان در وی دیده نمیشد، بی میلی او به دنیا از رفتار و گفتارش کاملا مشهود بود. در خرداد همان سال برای گذراندن یک دوره آموزشی ۴۵ روزه به پادگان قهرما رفته و بعد از اتمام دوره اظهار نمود که من یک ماه دیگر با تعدادی از دانش آموزان به جبهه خواهم رفت، اما شب جمعه همان هفته بعد از رفتن به باغ بهشت و زیارت قبور شهدا تصمیمش عوض شده و اراده کرد که در نزدیکترین زمان ممکن به جبهه برود.
به همین دلیل جهت ثبت نام به بسیج دانش آموزی رفته، اما به علت سن کمش از اعزام او خودداری کردند لذا با حالتی آشفته و چشمانی گریان به خانه برگشت و گفت، چون سنم کم است مرا اعزام نمیکنند و میگویند باید پدرت رضایتنامه کتبی بدهد. پدر از این موقعیت استفاده کرده و گفته بود: حمیدجان هنوز به سن قانوی نرسیدی صبرکن وقت سربازیت برو! حمید در پاسخ گفت: پدرجان تو خود بهتر میدانی سربازی رفتن یک وظیفه است آن که افتخار نیست تازه آن هم چند سال دیگر! امروز کشور و دین احتیاج به کمک دارد.
وقتی دید والدینش رضایت نمیدهند گفت: آقاجان من تصمیم خود را گرفتهام حالا شما میخواهید راضی باشید یا نباشید اینجا دیگر رضایت شما شرط نیست پای دین و دفاع از اسلام در میان است مگر شما مقلد امام نیستید؟
بالاخره در اثر اصرار و التماس و گریه راضی شده و هردو به پذیرش سپاه رفته و رضایتنامه امضا شد، حمید از خوشحالی سراز پا نمیشناخت در نهایت ششم مرداد ۱۳۶۵ به منطقه اعزام و ۱۶ روز پس از اعزام در ۲۲ مرداد در حال نگهبانی منطصه خرمشهر براثر تیر مستقیم قناسه دشمن بعثی به شهادت رسید و در بستر خونین و پیچیده در لباس خون آلودش در دل خاک تیره آرمید تا روزی که فریاد بای ذنب قتلت صحرای محشر را به لرزه درآورد در محضر مولایش شاهدی باشد بر جنایات یزیدیان و گواهی بر مظلومیت حسینیان تاریخ باشد.