ای بلندبالایِ خفته در خاک؛ هنوز عطر حضورت در کوچههای دلم جاریست
به گزارش نوید شاهد گیلان؛ ای بلندبالایِ خفته در خاک...
اینجا، میان هیاهوی روزگار و شتاب آدمهایی که هر روز از کنار نامت میگذرند، من ایستادهام؛ روبهروی سنگی خاموش که پشت این سکوت سرد، جهانی از خاطره را پنهان کرده است. سنگی که نام تو را بر خود دارد، اما هیچوقت نتوانسته بزرگیِ حضورت را در چند خط و چند عدد خلاصه کند.
تو را «شهید» مینامند؛ واژهای بلند، مقدس و آسمانی.
اما برای من، پیش از آنکه شهید باشی، انسانی بودی از جنس همین کوچهها، همین خانهها، همین روزهای ساده و بیادعا. کسی که میخندید، دل میبست، دلتنگ میشد و شانههایش برای تکیهگاه بودن ساخته شده بود.
حالا اما سهم من از تو، چند تصویر قدیمیست، چند خاطره کهنه و مزاری که هر بار به دیدنش میآیم، انگار بخشی از دلم را دوباره جا میگذارم و برمیگردم.
برادر!
رفتن تو فقط یک رفتن نبود؛ انگار بخشی از روزهای من هم با تو کوچ کرد. از آن روز به بعد، بعضی کوچهها دیگر همان کوچههای قبل نبودند، بعضی صداها رنگ دیگری گرفتند و بعضی لحظهها، بیآنکه بدانم چرا، بوی دلتنگی میدهند.
میگویند زمان، مرهم است...
اما چه کسی گفته زمان میتواند جای خالی کسی را پر کند که تمام وجودت با خاطرهاش گره خورده است؟
زمان فقط یادمان میدهد چگونه با نبودن کنار بیاییم؛ وگرنه جای خالی تو، هنوز همانقدر بزرگ است که روز نخست بود.
هر بار که به مزار تو میآیم، گلاب میریزم و دست بر سنگ سردت میکشم، با خودم فکر میکنم چقدر عجیب است؛ تو که روزی گرمای دستت آرامم میکرد، حالا باید با سنگی سرد حرف بزنم و پاسخ دلم را از سکوت بگیرم.
اینجا، کنار مزارت، آدم بیشتر از همیشه معنای صبر را میفهمد؛
صبر یعنی لبخند زدن با دلی که هزار تکه شده است.
صبر یعنی دلتنگ بودن و دم نزدن.
صبر یعنی هر بار که نامت میآید، بغضت را فرو ببری و بگویی: «خوشا به سعادتش...»
اما مگر میشود دلتنگ نبود؟
مگر میشود برادری را، پدری را، فرزندی را، همسری را که یک روز تمام قد در کنار تو ایستاده بود، به چند خاطره سپرد و از کنارش گذشت؟
تو رفتی تا چیزی بماند؛
تا پرچمی زمین نماند، تا خانهای امن بماند، تا نسلی بتواند صبح را بیهراس آغاز کند.
تو رفتی و شاید خودت نمیدانستی که بعد از رفتنت، آدمهایی میمانند که تمام عمرشان را با یک قاب عکس، یک لباس به یادگار مانده و یک مشت خاطره زندگی خواهند کرد.
چه معامله بزرگی بود آن روز؛
تو جانت را دادی و ما امنیتی را به ارث بردیم که شاید هیچوقت نتوانیم ارزش واقعیاش را بفهمیم.
شهید...
گاهی فکر میکنم تو نرفتهای؛
فقط جای ایستادنت را عوض کردهای.
روزی کنار ما بودی و امروز در دل آسمان ایستادهای.
روزی صدایت را میشنیدیم و امروز باید در سکوت دعاها دنبالت بگردیم.
روزی نگاهت به چشمهایمان بود و امروز چشمهای ما به قاب عکس تو دوخته شده است.
تو رفتی، اما خاطرهات نرفت.
صدایت هنوز در راهروهای ذهنم میپیچد.
لبخندت هنوز گوشهای از روزهای من جا مانده است.
و نامت هنوز وقتی بر زبان میآید، چیزی در عمیقترین نقطه قلبم میلرزد.
ای شهید...
کاش میدانستی بعد از رفتنت، چقدر به آسمان نگاه کردیم.
چقدر میان ستارهها دنبال نشانی از تو گشتیم.
چقدر کنار مزار تو نشستیم و حرفهایی زدیم که هیچکس جز تو محرم شنیدنشان نبود.
کاش میدانستی هنوز هم بعضی شبها، دلتنگی آنقدر سنگین میشود که آدم دلش میخواهد فقط یک لحظه، فقط برای یک لحظه، زمان به عقب برگردد؛ تو بیایی، بنشینی، بخندی و ما دوباره باور کنیم که هنوز فرصت داریم برایت از تمام حرفهای نگفتهمان بگوییم.
اما سهم ما از این دنیا، دلتنگی است و سهم تو، ماندگاری.
تو در خاک آرام گرفتهای، اما نامت هنوز در دلها زنده است.
تو خاموشی، اما راهی که رفتی هنوز روایت میشود.
تو زیر خاکی، اما یاد تو از هر دیواری بلندتر ایستاده است.
و من هر بار که به مزار تو میآیم، با خودم عهد میکنم که فراموشت نکنم؛ نه فقط نامت را، که معنای رفتنت را.
چرا که شهدا فقط صاحبان مزار نیستند؛
صاحبان یک عهدند؛ عهدی که باید نسل به نسل روایت شود.
ای بلندبالایِ خفته در خاک...
آرام بخواب.
اینجا هنوز کسانی هستند که نامت را با احترام صدا میزنند، برایت فاتحه میخوانند و در میان شلوغی این روزگار، لحظهای میایستند تا به یاد بیاورند که امنیت امروز، از کدام دلهای بزرگ گذشته است.
و من...
هنوز هر بار که از کنار مزارت عبور میکنم، آهسته میگویم:
برادر، تو رفتی...
اما هنوز در تمام آنچه برایمان به جا گذاشتی، زندگی میکنی.
تا وقتی خاطرهای هست،
تا وقتی نامت بر زبان مادری، همسری، فرزندی یا برادری جاریست،
تا وقتی دستی برای غبارروبی سنگ مزارت بلند میشود،
و تا وقتی دلی برای رفتنت میگیرد...
تو زندهای.
شهید، رفتنی نیست؛
شهید، در حافظه یک ملت ادامه پیدا میکند.