آخرین بوسههای مادرانه
به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید منصور آزموده متولد ۲۰ شهریور ۱۳۴۷ در نطنز، پس از دوران کودکی ساده و پرمحبت و سالهایی کار و تلاش در کرج، با روحیهای مذهبی و انقلابی به خدمت سربازی رفت و به صف رزمندگان اسلام پیوست. او پس از حضور مؤثر در جبهههای نبرد، سرانجام در تاریخ ۲۹ اسفند ۱۳۶۶ در عملیات مهدی یک در منطقه سرپلذهاب با اصابت ترکش به شهادت رسید و نامش در زمره سربازان فداکار وطن ثبت شد.
من سلطنت باقری، مادر شهید منصور آزموده هستم. منصور خیلی شوق رفتن به جبهه را داشت. چند بار برای ثبتنام رفت، اما قبولش نمیکردند. به من میگفت: «شما بروید بگویید اسم مرا بنویسند تا من هم بروم.» دو بار مرا با خودش برد، اما باز هم قبول نکردند. آخر به آنها گفتم: «من دوست دارم بچهام برود جبهه و به میهن خدمت کند. خودش هم دوست دارد و من هم راضی هستم.» بالاخره اسمش را نوشتند و رفت.
منصور پسر فعالی بود. پیش برادرش صافکاری میکرد و همیشه با من شوخی میکرد. گاهی سر به سرم میگذاشت و میگفت: «مادر، هرچقدر دوست داری مرا ببوس؛ من میروم شهید میشوم.» من هم میگفتم: «مادرجان، این حرفها را نزن.»
وقتی به شهادت رسید، شب عید بود. اما به ما چیزی نگفته بودند و ما عیدمان را برگزار کردیم. ششم عید بود که به خانه دخترم رفته بودم. دلم خیلی شور میزد. همانجا بودم که پسرم آمد و گفت: «مادر، نمیآیی برویم؟» گفتم: «الان تازه رسیدهام، بگذار کمی بنشینم، بعد میآیم.» گفت: «نه، بلند شو برویم.»
وقتی به خانه رسیدیم، دیدم خانهمان پر از آدم است. گفتم: «چه خبر شده؟» گفتند: «هیچی مادر.» اما وقتی داخل رفتم فهمیدم منصور شهید شده است. قربان مقامش بروم. بعد هم مراسم گرفتند و او را در بیبی سکینه به خاک سپردند.
مدتها بعد از شهادتش، زیاد به خوابم میآمد. یک شب خواب دیدم در کوچه با زنداداشش صحبت میکند. رفتم و گفتم: «مادر، دیدی آمدی؟ تو که میگفتی دیگر برنمیگردم.» بعد رفت روی پلی که پر از چمن بود و وسط چمنها نشست و با آنها بازی میکرد. گفتم: «مادر، چرا آنجا نشستهای؟ چرا به خانه نمیآیی؟» گفت: «مادر، الان میآیم.» همان موقع از خواب بیدار شدم.
یک شب دیگر هم خوابش را دیدم. آمده بود در حیاط و میگفت: «مادر، اینقدر در زدم، چرا در را باز نمیکنی؟» گفتم: «تو خودت گفته بودی اگر نصف شب از جبهه برگشتم، نمیخواهم مزاحم خوابت شوم و بیدارت کنم.» گفت: «رفته بودم بسیج.» به او گفتم: «تو هر وقت بیایی، من در را باز میکنم.» بعد دوباره از خواب پریدم.
منصور اخلاق خیلی خوبی داشت و همیشه مهربان و خوشرفتار بود.
انتهای پیام/