آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۰۳۲۹۷
۱۰:۵۹

۱۴۰۵/۰۸/۰۲
سردار شهید «علی رضائیان» فرمانده قرارگاه مقدم «حمزه سیدالشهداء»؛

عشقبازان را سماع جان، میان آتش است...

کارگر ساده و بنایی که برای تامین معاش، کار ساختمان می‌کرد، گذارش به خانه شهید «آیت الله سعیدی» رسید و درس مبارزه از او آموخت و همسفر و همراه یاران مکتب جهاد شد. در به در و خانه به دوش در گریز از تعقیب شبانه روزی ساواک، تا آنجا که هم‌سلولی مجاهد نستوه و مفسر قرآن، «آیت الله طالقانی» در زندان شاه شد و در کنار شهید «محمد منتظری»، سربازی برای جبهه جهانی مقاومت اسلام. پس از انقلاب، بمحض شروع غائله کردستان، به آنجا شتافت و با گلوله‌ای که از زیر گلویش رد شده بود و یادگار حضورش در آزادسازی «سنندج» بود، برگشت. در جنگ، حماسه‌ها آفرید از «ثامن الائمه» و «طریق القدس» و «بیت المقدس» تا «رمضان». فاتح «شیلر» اما، از قله‌های «ارتفاع لری» تا بلندای عرش خدا پرواز کرد تا فاتح فتح الفتوح عشق شود.


عشقبازان را سماع جان، میان آتش است...

 

به گزارش نوید شاهد، سوم آبان 1362 روز شهادت سرداری از قبیله توحیدیان است. مجاهدی عارف و پاکمردی مخلص که از بنایی و کارگری ساده، تا حضور در میدانهای مبارزه با طاغوت، سلولها و شکنجه گاههای ساواک، تا فرماندهی یکی از محورهای استراتژیک عملیاتی جنگ، سنگر به سنگر طی طریق کرد و مشق عبودیت را در محراب فضیلت، سرلوحه مجاهدت با نفس و جهاد فی سبیل الله ساخت و اسوه و الگویی برای همیشه شد. این حافظ قرآن و نهج البلاغه، در عمل و عینیت زندگی خویش، زیستن موحدانه و سالکانه بر مبنای بینش و منش قرآنی و علوی را سرمشق خود نمود و گفتار و کردارش تجسمی از طریقت و تربیت مردان خدا و یاران روح الله (ره) و عارفان سنگرها شد. شهیدی که شهادت را یک عمر، زندگی و تمرین کرد.    

حافظ «قرآن» و «نهج البلاغه»، همدرد و غمخوار نیازمندان

روز 19 تیر سال 1326 در خانواده‌ای مذهبی در فیروز آباد تهران به دنیا آمد و پس از مدتی همراه خانواده‌ به شهر اصفهان عزیمت و در آنجا سکونت گزید. به دلیل مشکلات اقتصادی، روزها کار می‌کرد و شبها به تحصیل می‌پرداخت و این روال را تا پایان دوره ابتدایی ادامه داد. پس از تحصیل دوران ابتدایی ، پدرش برای پرورش روحیه مذهبی ، او را به محضر یکی از علمای اصفهای فرستاد تا روح تشنه وجودش را به زلال معرفت الهی طراوت و صفا و جلا بخشد. از کودکی علاقه‌مند به فراگیری قرآن بود و صوت و لحنی دلنشین داشت. آشنایی او با معارف اصیل و غنی اسلامی تنها به انس با قرآن محدود نمی‌شد. بوستان روحش با عطر گلواژه های نهج البلاغه نیز مصفا بود و مقدار زیادی از این گنجینه گرانقدر معرفت ناب توحیدی را در حافظه داشت. از فقر و تنگدستی مردم در رنج بود و در آمد اندک خود را که از راه بنایی به دست می‌آورد، در جهت بهبود معیشت افرادی که با آنان سرو کار داشت صرف می‌کرد.

 

عشقبازان را سماع جان، میان آتش است...

کارگری که در خانه «شهید سعیدی»، درس مبارز شدن آموخت 

طی مسافرتی به تهران، در منزل شهید آیت الله سعیدی به کار ساختمان سازی مشغول شد و در همین ایام ، شدیدا تحت تاثیر آن شهید گرانقدر و روحیات و تعالیم و سلوک معنوی و مبارزاتی و بینش عمیق جهادی ایشان قرارگرفت. او خود در این مورد می‌گوید: «ارتباط با شهید سعیدی ، شعله های خشم درون مرا علیه رژیم پهلوی بر افروخت. به گونه‌ای که شجاعانه به افشاگری جنایتها و خیانتهای دستگاه طاغوت می‌پرداختم.» بر این اساس، مبارزه دامنه داری را علیه رژیم پهلوی آغاز کرد ودر دوره سربازی، بخاط تبلیغ افکار انقلابی و اسلامی و افشای ماهیت رژیم پهلوی و بیان جنایات و خیانتهایش به اسلام و ایران، بارها تحت تعقیت قرارگرفت.

چریکی برای «جبهه جهانی مقاومت»


او با الهام از افشاگریها و رهنمودهای امام، عواقب شوم تصویب لایحه کاپیبولاسیون را افشا و تبیین می‌کرد. در پخش اعلامیه‌های امام، نقش موثری داشت و برای آنکه شناسایی نشود، منزل مسکونی خود را دائما تغییر می‌داد. او با تشکیل جلسات مذهبی و در اختیار قرار دادن کتب اسلامی و انقلابی، جوانان مستعد و مذهبی را با معارف الهی آشنا می‌کرد. با همکاری مجاهد شهید محمد منتظری، دامنه فعالیتهای انقلابی خود را علیه رژیم طاغوت به کشورهای همسایه کشاند و بدین گونه نقش مهم و موثری در جهت افشای چهره کریه رژیم ستمشاهی در خارج از مرزها داشت. او با برقراری ارتباط با خارجیان مقیم اصفهان و چاپ اعلامیه به زبانهای خارجی برای افشای ظلم و جنایات حکومت طاغوت و بیداری افکار عمومی از هیچ کوششی دریغ نداشت. 

عشقبازان را سماع جان، میان آتش است...

 

خانه به دوش و فراری، تحت تعقیب «ساواک»!

قدرت الله میرزایی که در دوران دفاع مقدس؛ مدیر گروه مهمات سازی سپاه ناحیه اصفهان و بنیانگذار تعمیر سلاح در یگان های رزم سپاه بود؛ در بخشی از کتاب خاطرات خود با نام «رسا» نقل می کند: «روزی آقای علی‌رضاییان به فریدن آمد. من او را نمی‌شناختم؛ ولی می‌دانستم فرمانده سپاه فریدن است. قبل از این هم چند بار آمده بود؛ ولی اصلاً سراغش نرفته بودم. مسئولیتی هم در سپاه اصفهان داشت. شاید هفته‌ای یا گاهی ده‌پانزده روز یک‌بار، آنجا می‌آمد. من هم آنجا در اطلاعات کار می‌کردم. بااینکه مسئولیت نداشتم، گاهی طرف مشورت قرار می‌گرفتم و بعضی کارها را پیگیری می‌کردم. بعد از آموزش که به سپاه فریدن برگشتم، رفتم و با آقای رضاییان صحبت کردم. یک ملاقات خصوصی و دو نفره داشتیم. گفتم که نیروی اطلاعات هستم و اخیراً هم از آموزش آمده‌ام. خیلی با من گرم گرفت. باهم صمیمی شده بودیم. وقتی می‌آمد، می‌رفتیم و در فضای سبز می‌نشستیم و باهم صحبت می‌کردیم. آقای رضاییان گذشته‌اش را تعریف می‌کرد که در گروه‌های مسلح قبل از انقلاب بوده است. می‌گفت: مرتب خانه‌به‌دوش و در حال فرار بودم و ساواک دنبالمان بود. یکجا اجاره می‌کردم و با زن و بچه مخفیانه زندگی می‌کردیم. گاهی شش ماه نشده، سروکله ساواک پیدا می‌شد و دوباره مجبور بودیم جابجا شویم. می‌گفت: یک روز صبح که رفتم خانه‌ای را اجاره کردم، عصر سروکله ساواکی‌ها پیدا شد. روز بعد دوباره جابجا شدیم.»

 

عشقبازان را سماع جان، میان آتش است...

هم‌سلولی «آیت‌الله طالقانی» در زندان شاه

محسن رضایی (فرمانده وقت سپاه) در تاریخ ششم آبان 1362 و سه روز پس از شهادت سردار «علی رضائیان»، در ترسیم شخصیت این شهید گفته است: «در بین مؤمنینی که به خداوند اعتقاد دارند، عده‌ای از آن‌ها هستند که با خدای خود صادقانه عمل می‌کنند و این صادقانه عمل کردن هم، در عمل مشخص است؛ لذا یک عده شهید شدند و به رحمت ابدی پیوستند و عده دیگری که صادقانه دارند عمل می‌کنند، منتظرند. یعنی آدم در قیافه‌هایشان هم نگاه می‌کند، می‌بیند که انتظار شهادت و رفتن به‌سوی خدا از قیافه‌هایشان کاملاً پیداست، این دو سه روزی که این برادرمان علی رضاییان شهید شده است، ما دنبال جمله‌ای می‌گشتیم که با ایشان تناسب داشته باشد. بعد به جمله امام عزیزمان برخورد کردم که ایشان در یکی از سخنانشان فرموده بودند که رزمندگان ما امروز به مرگ لبخند می‌زنند. این جمله متناسب‌ترین جمله برای برادر شهیدمان علی رضاییان است که ایشان علی‌رغم آن سابقه و سن و خانواده‌ای که عیالوار بودند، آن‌چنان با شجاعت در خط اول و در بین بچه‌های سرباز و بسیجی و بچه‌های خط اول حضور پیدا می‌کرد و راه می‌رفت و زندگی می‌کرد که این جمله برازنده ایشان بود. ایشان کسی بود که به مرگ لبخند می‌زد و در قیافه ایشان شهادت کاملاً ملموس بود. ایشان قبل از انقلاب دو سه بار به زندان افتاد. در زندان هم‌سلولی آیت‌الله طالقانی بود و شکنجه‌های عجیبی را از طرف ساواک، متحمل شد. ابتدای انقلاب در کمیته‌ای که در اصفهان تشکیل شده بود، پادگان‌ها ر ا حفظ کرده بود و اسلحه و مهماتی که هر آن احتمال داشت به دست ضدانقلاب بیفتد، با چه خون‌دلی و با چه تلاشی، با کمک مردم حفظ کرد. در کردستان، در جنگ‌ها و در عملیات‌ها بااینکه در همان وهله اول، مستقیماً مسئولیتی نداشت و در منطقه ۲ مسئول بود، ولی همیشه یک انسان خاکی بود، با دلسوزی در اتاق می‌آمد، تا من و برادرمان شیرازی را پیدا می‌کرد و می‌گفت که من از خط، گزارش آورده‌ام. خودش رفته بود، سرکشی کرده بود و این اطلاعات را ارائه می‌داد و می‌گفت. ما اینجا می‌نشستیم و گزارشات فرماندهان را که پشت بی‌سیم به ما می‌رسید، مطالعه می‌کردیم، اما او از خط اول، تازه‌ترین اطلاعات را می‌آورد و کلی به ما کمک می‌کرد که تصمیم منطبق بر واقعیت بگیریم.»

عشقبازان را سماع جان، میان آتش است...

 

فاتح «سنندج»؛ با گلوله‌ای که از زیر گلو رد شد!

 

همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی، علی رضاییان همراه با دوستان و همفکرانش اقدام به تاسیس کمیته دفاع شهری اصفهان کرد. پس از آن سپاه شهرهای: «فریدن»، «مبارکه» و «خوانسار» را راه اندازی کرد. اوایل سال 59 با اوج گیری بحران در منطقه غرب توسط عوامل ضد انقلاب داخلی و حزب دموکرات و کومله و کشتار و تشنج و تنش در کردستان، با برادران سپاه به این نقطه عزیمت کرد و در آزادسازی سنندج، فداکاری و همت زیادی از خود نشان داد. یادگار این رزم بی امان او، شیار گلوله ای بود که از زیر گلوی او رد شده بود تا چندسال دیگر در قامت یک فرمانده موثر در جبهه جنوب، فرصت بیشتری برای درک فضیلتهای خود به دیگران بدهد. او پس از بهبودی از ابتدای سال 60 در عملیات «خمینی روح خدا فرمانده کل قوا» در جبهه «دارخوین» فعالیت داشت که بر اثر جراحت شدید برای دومین بار به پشت جبهه منتقل گردید. پس از بهبودی نسبی به سمت مسئول معاونت سپاه منطقه 2 اصفهان منصوب شد. پس از مدتی به درخواست سید یحیی رحیم صفوی به تهران و ستاد مرکزی سپاه پاسداران آمد و بعنوان یکی از معاونتهای طرح و عملیات مشغول کار شد. راه‌اندازی قرارگاه مقدم حمزه سیدالشهداء (ع) ماموریت بعدی او بود که او را در یکی از مهمترین و راهبردی ترین جایگاههای فرماندهی میدانی و عملیاتی تاریخ جنگ نشاند.

 

عشقبازان را سماع جان، میان آتش است...

بنایی که با قرآن و حدیث، مشاعره می‌کرد!

سرلشکر یحیی (رحیم) صفوی در کتاب تاریخ شفاهی خود به نام از سنندج تا خرمشهر، از خاطرات خود از این شهید و از فضایل شخصیتی و سلوک اخلاقی و معنوی او می‌گوید: «شهید علی رضاییان، انسان عجیبی بود. او شغلش بنایی بود و سنش هم از من بیشتر بود. فکر می‌کنم هفت یا هشت سال از من بزرگ‌تر بود. او به حدیث و روایت، مسلط بود. یک بار، دو نفری از اهواز به سمت اصفهان می‌آمدیم که قرار شد با آیه قرآن و حدیث و روایت مشاعره کنیم. من به اندیمشک که رسیدیم، دیگر اطلاعاتم ته کشید و نه آیه قرآن و نه حدیث و روایتی در خاطرم بود، اما ایشان تا اصفهان توی گوش ما حدیث و آیه قرآن خواند. او یک فرمانده بود و در آزادسازی کردستان نقش بسیار بارزی داشت. در آنجا یک تیر از زیر گلویش وارد شد و از پیشانی‌اش خارج شد. تا مدت‌ها مجروح بود و حال بدی داشت. بعد از آزادسازی سنندج وارد جنگ شد و در جنگ جزء بهترین فرماندهان بود. او در عملیات والفجر ۴ در منطقه پنجوین، فرمانده قرارگاه مقدم حمزه بود. با اینکه فرمانده قرارگاه بود، برای ساختن قرارگاه، خودش خاک در گونی پر می‌کرد و در ساختن سنگر شرکت می‌کرد. سفره که می‌خواستند بیندازند، ایشان سفره می‌انداخت و آخرین نفری که می‌آمد پای سفره، او بود و اولین نفری هم که از سر سفره بلند می‌شد، خودش بود. خانمش می‌گفت وقتی می‌خواست به جبهه برود، می‌رفت نان می‌خرید و توی خانه می‌گذاشت، چون تعداد بچه‌ها زیاد بود. می‌گفت من خجالت می‌کشم زنم برود نان بخرد؛ بچه‌ها هم نمی‌روند بخرند. رضاییان یک فرماندهِ معلم بود. فرماندهی که واقعاً به قرآن و نهج‌البلاغه و حدیث وارد و مسلط بود. بسیار شجاع بود و با صراحت و شجاعت، هرجا لازم بود، حرف حق را می‌زد.»

عشقبازان را سماع جان، میان آتش است...

 

فرمانده‌ای با نگاه راهبردی

شهید علی‌رضاییان فرمانده «قرارگاه مقدم حمزه سیدالشهدا (ع)» در فرماندهی، نگاهی هوشمندانه و راهبردی داشت. طراحی‌های او بر اساس شناخت دقیق موقعیت دشمن، محاسبه امکانات و قابلیتهای جبهه خودی و عرصه‌های ابتکار عمل و مهندسی ساختار رزمی بود. از جمله در یکی از اظهارنظرهای بجامانده، در برآوردی صرفاً تاکتیکی، درباره وضعیت کلی تصمیم‌گیری فرماندهی سپاه یکم دشمن و تأثیر عملیات خودی (در عملیات والفجر ۴ که در آن نیز به شهادت رسید)، عقیده داشت: «وقتی ما با دشمن درگیر می‌شویم، اگر سه چهار روز پشت سر هم تلفات بدهد، کل سازمانشان به هم می‌ریزد. عملیات رمضان را که انجام دادیم؛ تقریباً سازمان دشمن در شرق بصره از هم پاشید. اگر نیروهایش را در اینجا (منطقه عملیاتی والفجر ۴) هم وارد کند و پشت سر هم ضربه بخورد، سازمانش از هم می‌پاشد. وقتی‌که سازمانش از هم پاشید، تازه موقع ادامه عملیات ما است. ما باید هر جا نیرو داریم، آن‌ها را اینجا بیاوریم و دشمن را تعقیب کنیم. چون او سازمانی ندارد که مقاومت کند، عراق تا یگان‌هایش را بازسازی کند و به آن‌ها روحیه بدهد، طول می‌کشد. بهترین موقع برای ادامه عملیات؛ همین‌الان است که دشمن ضربه خورده.»

 

عشقبازان را سماع جان، میان آتش است...

فرمانده‌ای که فاتح میدان «جهاد با نفس» بود

جلسه‌ای با حضور او نبود که بر پا شود و ذکر قران و حدیث و دعا در آن فراموش شده باشد، حتی اگر وقت هم تنگ بود. این امر باید صورت می‌گرفت. در ظواهر فردی، آن گونه بود که اگر نا آشنا و تازه واردی به جمع آنها می‌پیوست، او را با یک رزمنده عادی تمیز نمی‌داد. انسانی منظم ، دقیق و سخت کوش و با این حال، سرشار از رافت، مهربانی و صمیمیت و رقت قلب بود. در قبول و انجام کارهای سخت از دیگران سبقت می‌گرفت. عموما سعی می‌کرد با نیروها بر سر یک سفره غذا بخورد. شبها تا همه به خواب نمی‌رفتند. نمی‌خوابید. پس از اطمینان از به خواب رفتن افراد ، به سنگرها سرکشی می‌کرد و چنانچه رزمنده‌ای بدون روانداز خوابیده بود، روی او را می‌پوشاند. در بعد عبادی، مقید، اهل تهجد و راز و نیاز عاشقانه با خدا بود.

عشقبازان را سماع جان، میان آتش است...

هرگز نماز شب را ترک نمی‌کرد. خود ساخته و مهذب بود و شدیدا بر اعمال و رفتار خود مراقبت و محاسبه داشت. در انجام واجبات کوشا و در پرهیز از محرمات و ارتکاب گناه ، حتی صغیره، اهل دقت نظر و احتیاط و مراعات بود. در کارها از مشورت دیگران استفاده می‌کرد و روحیه انتقاد‌پذیری بالایی داشت. در کنار فعالیتهایش ، غافل از تحصیل علم نبود و مخصوصا به مطالعه علوم قرآنی و نهج البلاغه، انس و اشتیاق زیادی داشت. یکی از فرماندهان می‌گوید: «قبل از عملیات فرمانده کل قوا، خمینی روح خدا، همه ما را جمع کرد و فرمایشات مولا امیر‌المومنین حضرت علی ( ع)‌از نهج البلاغه را در خصوص صفات رزمندگان را برای نیروها قرائت و ترجمه نمود. ایشان آشنایی بسیاری با احادیث و روایات داشت و ده جزء قرآن مجید را حفظ بود. فرزندان خود را در انجام فرایض و یادگیری علوم قرآنی با زبانی شیرین توام با بیان احادیث و اهدای جایزه، تشویق و ترغیب می‌‌کرد. با پدر و مادر خود رفتاری در نهایت تواضع داشت. در حفظ بیت المال دقت و توجه خاصی داشت و با اینکه ماشین سپاه در اختیارش بود، اما در کارها از موتورسیکلت شخصی استفاده می‌کرد.»

 

عشقبازان را سماع جان، میان آتش است...

 

فاتح «حماسه دره شیلر»

عملیات «والفجر چهار»، چهارم مهر سال ۱۳۶۲ در منطقه دهانه شیلر واقع در مرز کردستان ایران و عراق، با فرماندهی قرارگاه مرکزی حمزه سیدالشهداء (ص) و با اعلام رمز «یاالله، یاالله، یاالله» به اجرا درآمد و ۳۰ آبان نیز پایان یافت که شهید «علی رضاییان» در جریان این عملیات، فرماندهی قرارگاه مرکزی حمزه سیدالشهداء (ع) را برعهده داشت. سرانجام عملیات «والفجر چهار» موجب آزادسازی حدود هزار کیلومتر از مناطق اشغالی، آزادسازی ارتفاع قوچ سلطان در غرب مریوان، اتصال ارتفاعات سورن به سورکوه، تصرف مناطق وسیع دره شیلر، انسداد تعدادی از معابر تردد ضدانقلاب و اشراف بر شهر پنجوین و چندین روستای عراق شد؛ اما در مرحله چهارم عملیات، به‌دلیل هوشیاری ارتش بعث عراق و آتش پرحجم و ورود تعداد زیادی از نیروهای پیاده آن، اهداف به‌طور کامل محقق نشد. رمز عملیات را شهید علی رضاییان اعلام کرد. 

عشقبازان را سماع جان، میان آتش است...

عشقبازان را سماع جان، میان آتش است...

تلاش همه جانبه او در عملیات والفجر ۴، در موفقیت رزمندگان اسلام بسیار مؤثر بود و می‌توان گفت بخش مهمی از پیروزی در «دشت شیلر» مدیون زحمات شبانه روزی این شهید عزیز بود. تا اینکه قبل از مرحله سوم عملیات والفجر ۴، (آبان ۱۳۶۲) هنگامی که به همراه چهار تن از فرماندهان و مسئولان قرارگاه برای شناسایی و بررسی منطقه عملیاتی به دامنه های جنوبی «ارتفاعات لری» رفته بودند، در حین صعود به قله «ارتفاع لری» به علت پاکسازی نشدن کامل منطقه، روی مین رفت و به شدت مجروح شد و بر اثر شدت جراحت، سرانجام به لقاءالله پیوست و به فیض شهادت نائل گشت. به روایت یکی از یاران و همراهان لحظه معراج شهید: «وقتی بالای سر او رفتم، به دلیل ترکش زیادی که به بدنش خورده بود، جانسوز و جگرگداز، ناله می‌کرد. با دیدن چنین حالتی، یاد خاطرات زندان او افتادم که برای ما تعریف می‌کرد. می‌گفت: هنگامی که مأموران ساواک، یکی از مبارزان مسلمان را با بخاری برقی شکنجه می‌دادند، آیه شریفه: «یا نار کونی بردا و سلاما» را قرائت می‌کرد. این خاطره را به یادش آوردم، آرام شد. تا اینکه او را به سختی به پشت جبهه منتقل کردند. در بیمارستان بود که به آرزوی دیرینه خود رسید و به لقاء معبود خود نایل گشت و دریای متلاطم روحش بر کرانه وصال دوست، به آرامش ابدی رسید. 

عشقبازان را سماع جان، میان آتش است...

 

«قاسم سلیمانی» می‌خواند و گریه امانمان نمی‌داد!...

روایت سردار «کریم نصر اصفهانی»؛ فرمانده «تیپ ۴۴ قمر بنی‌هاشم (ع)» در دفاع مقدس، از شهادت سردار رضاییان، این چنین است: «منطقه عملیات والفجر ۴، حالت جنگلی و علفزار داشت؛ به همین دلیل، تشخیص میادین مین خیلی سخت بود. من، حسین خرازی، احمد کاظمی و قاسم سلیمانی در قرارگاه بودیم که علی فدوی (جانشین فعلی فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)، ناراحت آمد و صحنه غم‌انگیز شهادت علی‌رضاییان را تعریف کرد. گویا علی‌ رضاییان، علی فضلی و علی فدوی، برای شناسایی رفته بودند و علی‌ رضاییان روی مین رفته و شهید شده بود و علی فضلی و علی فدوی هم مجروح شده بودند. اشک در چشم همه جمع شده بود. باور از دست دادن دوست و انسان مخلص و با صفایی مثل رضاییان برای همه ما سخت بود. از او برای ما تنها خاطرات و عکس‌هایش به یادگار مانده بود. موقع اذان ظهر بود. آستین‌ها را بالا زدیم و وضو گرفتیم. نماز ظهر و عصر را خواندیم تا با ذکر خدا دلمان آرام بگیرد. بعد از نماز، قاسم سلیمانی، دعای تعقیبات نماز عصر را بارها خواند، همه تکرار می‌کردیم و گریه امانمان نمی‌داد...»

 

عشقبازان را سماع جان، میان آتش است...

همه داغدار و عزادار شدند

حجت الاسلام و المسلمین غلامحسین بشردوست؛ فرمانده قرارگاه کربلا در دوران دفاع مقدس نیز روایتی از شهادت این سردار دارد که در کتاب «غروب روز ششم- از مجموعه تاریخ شفاهی دفاع مقدس» ثبت شده است: «تقریباً چند روزی از عملیات گذشته بود که سردار علی‌رضاییان برای سرکشی به وضعیت نیرو‌های عمل‌کننده به جلو رفت. خوشبختانه رزمندگان در این عملیات (والفجر ۴) توانستند دوسوم اهداف موردنظر را تصرف کنند. دو روز بعد در ساعت ۱۲ ظهر بیسیم به صدا درآمد و مرا درخواست کرد. گوشی بیسیم را گرفتم و گفتم: به گوشم، بفرمایید. من بشردوست هستم. از آن‌سوی بیسیم با کد و رمز کسی گفت: متأسفانه آقای علی‌رضاییان شهید شد! با آقای محمودی و یک نفر دیگر، در مسیر حرکتشان روی مین رفته‌اند! آیه استرجاع را بر زبانم جاری کردم و گفتم: (الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انالله و انا الیه راجعون؛ کسانی که، چون مصیبتی به آنان برسد، می‌گویند: ما از آن خدا هستیم و به‌سوی او بازمی‌گردیم.) باورم نمی‌شد که این برادر نازنین به این زودی شهید شده باشد. بلافاصله خبر را به آقا محسن (رضایی) و آقا رحیم (صفوی) دادم. آنها هم خیلی ناراحت شدند و باورشان نمی‌شد. ولوله‌ای بین دوستان به راه افتاد و همه داغدار و عزادار شدند.»

انتهای خبر./


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه