آخرین اخبار:
کد خبر : ۵۷۱۰۹
۰۴:۳۷

۱۳۸۶/۰۵/۲۱

ايثار




بعدازظهر يك روز تابستاني بود. همه در محوطه بودند. «سيداحمد» آمد نزديكم و پرسيد: «مي‌تواني آن پلاستيكي كه در آب جمع شده توي باغچه افتاده، بيرون بياوري؟» با تكه چوبي شروع كردم به ور رفتن با آن. سوت آمار زده شد و رفتيم در صف. بعد از آمار رفتيم به آسايشگاه. شب شد و غذا را هم خورديم كه ناگهان داد و فرياد يك نگهبان همه را نگران كرد. او آمده بود و مي‌خواست كسي كه قصد داشته آن پلاستيك را از باغچه بيرون بياورد، خودش را معرفي كند.
دستم را بلند كردم. با نبشي افتاد به جانم. سيداحمد بلافاصله بلند شد و با تندي به من گفت: «من باعث شدم، اصلاً به تو مربوط نيست!» او را هم بي‌نصيب نگذاشتند!
پس از اينكه بدن هر دو نفرمان كبود شد، بچه‌هاي آسايشگاه داروي مختصري را كه داشتند، آوردند تا بر پشت ما بمالند. من اصرار مي‌كردم كه به احمد برسند و او هم اصرار داشت كه آن پماد مختصر را به من بمالند. اين اصرار و انكار چند بار رد و بدل شد. من از آن همه نبشي كه بر بدنم نشسته بود، گريه‌ام نگرفت، اما اين كار گريه‌ام را درآورد؛ گريه‌اي كه از اين ايثار متاثر شده بود.
مرتضي يزدانيان

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه