دردسر

به اردوگاه موصل كه رسيديم، از اتوبوس پياده شديم. دو ستون از سربازهاي عراقي، روبهروي هم و با كابل و باتوم و شلاق، از جلو اتوبوس ايستاده بودند تا در آسايشگاهها. مجبورمان كردند كه از بين آنها رد شويم. هنگام گذشتن، كابل، باتوم و ... بود كه ميخورد به بدنها. آنها عدالت را هم رعايت ميكردند! همه از بزرگ و كوچك، سالم و مجروح، جوان و پير بايد از وسط ستون ميگذشتند و كتك ميخوردند.
ميخواستم شروع كنم به دويدن تا هر چه زودتر برسم به انتهاي ستون كه چشمم افتاد به «عبدالحسين زارع». او يكي از آزادگان مجروح بود. بدون مكث كردن، گذاشتمش بر پشتم و شروع كردم به دويدن. چيزي نرفته بودم كه يك كابل چنان سوزشي انداخت بر تمام بدنم كه حتي گرماي آن را در پاهايم حس كردم. هنوز كه هنوز است سرم درد ميكند. بعيد نيست كه اين يادگاري، از خوشمنشي عراقيها برايم باقي بماند.
سلطان رضا رمضاني ـ شيروان