گر مرد رهي

در روز 5/12/65 ما را از پادگان الرشيد به سوي اردوگاه 11 در تكريت حركت دادند. صبح حركت كرديم و بعدازظهر رسيديم . بين راه كه از شهر مي گذشتيم ،مردم را مي ديديم . از هر شهري كه مي گذشتيم ، عده اي از مردم جمع شده بودند و دست مي زدند. بچه ها از پشت پنجره هاي اتوبوس با انگشتان علامت پيروزي نشان مي دادند.
در بين راه هيچ آب و غذايي ندادند. وقتي كه به اردوگاه رسيديم تمام ماشينها بيرون نگه داشتند ، تا حدوداً نزديك به يك گردان نيرو آوردند كه هر كدامشان چوب يا كابل ، دسته كلنگ ، سيم خاردار ، باتوم و امثال آن در دست داشتندو هنگامي كه يكي يكي پياده مي شديم ، مي بايست از بين كابل و چوبها مي گذشتيم ،كه همان موقع يكي از بچه ها اين شعر را خواند و بقيه روحيه عالي گرفتند:
گر مرد رهي ميان خون بايد رفت
از پاي فتاده سرنگون بايد رفت
تو پاي به ره بنه دگر هيچ مپرس
خود راه بگويدت كه چون بايد رفت
خلاصه يكي يكي گذشتيم و وقتي در پايان به خط شديم ، چشمهاي دو تن از برادران نابينا شده و حدود سي نفر هم سرهايشان شكسته بودو هر كدام هم حداقل چند زخم كاري برداشته بودند.
يك ساعت بعد نان آوردند و به هر نفر نصف نان دادند و شب آن روز را با تمام شكنجه و سختي به صبح رسانديم و از صبح تا بعدازظهر داخل صف بوديم براي حمام رفتن، هر چهار نفر داخل يك دوش ، و فقط پنج دقيقه فرصت داشتيم . هر كس هم تعلل يا تأخير داشت ، به سلول انفرادي برده مي شد.