عزت نفس

در شهر بصره، وسط حياط يك پادگان، ما را داخل حصار توريهاي بلند انداخته بودند. تير ماه بود. چهار روز در آنجا به سر برديم، بدون آب و غذا.
عصر روز چهارم يكي از بچهها را ديدم كه از تشنگي روي زمين افتاده، ناي حرف زدن نداشت. تا چشم در چشم شديم با اشاره مرا خواست. بالاي سرش رفتم. نامش حسن بود. بعد با صداي ضعيفي گفت: « برو و آن اسير عرب زبان را كه دارد از عراقيها التماس آب ميكند، منصرف كن»!
درست ميگفت؛ يكي از بچهها، پشت توريهاي فلزي داشت از سرباز عراقي درخواست آب ميكرد.
رفتم و ماجرا را به او گفتم. او متوجه نشد؛ اما از سر دلسوزي رويش را به طرف حسن برگرداند و گفت: « وقتي آب گرفتم كمي هم براي تو ميآورم».
حسن وقتي اين حرف را شنيد لبخندي تلخ زد و سكوت كرد. او به ما فهماند كه « متوجه حرفش نشدهايم».
فردا صبح كه از خواب بلند شدم، حسن، تشنه، اما با عزت نفس شهيد شده بود.
فرشاد شرفي