آخرین اخبار:
کد خبر : ۵۳۴۵۲
۰۷:۱۶

۱۳۸۶/۰۵/۰۳

عزت نفس




در شهر بصره، وسط حياط يك پادگان، ما را داخل حصار توري‏هاي بلند انداخته بودند. تير ماه بود. چهار روز در آنجا به سر برديم، بدون آب و غذا.
عصر روز چهارم يكي از بچه‏ها را ديدم كه از تشنگي روي زمين افتاده، ناي حرف زدن نداشت. تا چشم در چشم شديم با اشاره مرا خواست. بالاي سرش رفتم. نامش حسن بود. بعد با صداي ضعيفي گفت: « برو و آن اسير عرب زبان را كه دارد از عراقي‏ها التماس آب مي‏كند، منصرف كن»!
درست مي‏گفت؛ يكي از بچه‏ها، پشت توري‏هاي فلزي داشت از سرباز عراقي درخواست آب مي‏كرد.
رفتم و ماجرا را به او گفتم. او متوجه نشد؛ اما از سر دلسوزي رويش را به طرف حسن برگرداند و گفت: « وقتي آب گرفتم كمي هم براي تو مي‏آورم».
حسن وقتي اين حرف را شنيد لبخندي تلخ زد و سكوت كرد. او به ما فهماند كه « متوجه حرفش نشده‏ايم».
فردا صبح كه از خواب بلند شدم، حسن، تشنه، اما با عزت نفس شهيد شده بود.
فرشاد شرفي

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه