آخرین اخبار:
کد خبر : ۵۳۴۴۳
۰۵:۰۰

۱۳۸۶/۰۵/۰۳

چشمه‏ ي اشك




پسر، شده بود خادم پدر و عمويش. رنج مي‏برد از اينكه آن دو برادر در اسارتند. ديدن پدر و عمو در اسارت دشمن، مخصوصاً هنگام شكنجه‏ها، برايش عذابي غير قابل تحمل شده بود.
هر سه، در آسايشگاه 8 بودند، كمپ 15. روزي كه پدر، بيماريش شدت گرفت، همه‏ي چشم پسر، چشمه‏ي اشك شد.
... و زياد طول نكشيد كه با عمويش به عزاي پدر نشستند. پدر، پيش از مرگ، دست فرزندش را در دست برادرش گذاشت.
چهار ماه بعد، آن برادر هم از اندوه بيماري و رنج اسارت، چشم از دنيا بست. آن جوان، ديگر تنها ماند.
روزي كه از بعثي‏ها تقاضا كرد تا او را سر خاك پدر و عمويش ببرند، ضربه‏هاي نامنظم كابل و مشت بود كه بر سر و صورت او فرود مي‏آمد.
عباس فيلاب

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه