چشمه ي اشك

پسر، شده بود خادم پدر و عمويش. رنج ميبرد از اينكه آن دو برادر در اسارتند. ديدن پدر و عمو در اسارت دشمن، مخصوصاً هنگام شكنجهها، برايش عذابي غير قابل تحمل شده بود.
هر سه، در آسايشگاه 8 بودند، كمپ 15. روزي كه پدر، بيماريش شدت گرفت، همهي چشم پسر، چشمهي اشك شد.
... و زياد طول نكشيد كه با عمويش به عزاي پدر نشستند. پدر، پيش از مرگ، دست فرزندش را در دست برادرش گذاشت.
چهار ماه بعد، آن برادر هم از اندوه بيماري و رنج اسارت، چشم از دنيا بست. آن جوان، ديگر تنها ماند.
روزي كه از بعثيها تقاضا كرد تا او را سر خاك پدر و عمويش ببرند، ضربههاي نامنظم كابل و مشت بود كه بر سر و صورت او فرود ميآمد.
عباس فيلاب