آزمايشگاه

خاطره كوتاهي از پدر بزرگوارم شهيد محمد مظفري نقل مينمايم. ايشانعلاقه عجيبي به شهادت داشت. براي رسيدن به معبود تلاش ميكرد. پدرماعتقاد داشت تا زماني كه به طور واقعي به خداوند عشق نورزد و عاشق خدا نشودبه آرزويش نخواهد رسيد.
ايشان مرتّب در نماز طلب شهادت مينمود. وي شغل نانوايي داشت و تامدتها از اين طريق امرار معاش مينمود. امّا در سال 1362 به طور كلي دنيا وزندگي دنيوي را كنار گذاشت و به خانه معشوِ رفت. ايشان سه بار به جبهه رفت.
بعد از مجروح شدن ايشان، مادر و اقوام ديگر تلاش نمودند تا وي را از اعزاممجدّد منصرف سازند. امّا هرچه ميگفتند آتش عشق ايشان شعله ورتر ميگشت.ايشان جملهاي را هميشه تكرار مينمود و ميگفت: «اينجا آزمايشگاه بزرگانسانهاست، نه جبهه جنگ.»
براي خودش واقعاً همينطور بود. هر بار كه سالم از جبهه برميگشت باورداشت كه اشكالي در قلب خود دارد و بايد با خلوص بيشتر آن را برطرف سازد تالياقت شهادت را پيدا نمايد.
اين انسان وارسته گرچه تا كلاس چهارم ابتدايي بيشتر سواد نداشت امّاانساني به تمام معنا فهيم و آگاه بود سرانجام در سال 1363 شربت گوارايشهادت را با اشتياِق زياد نوشيد