دو برادر

برادرم «محمدرضا» كارمند دانشگاه شاهرود بود. چندين بار در عملياتهايگوناگون شركت نمود. محمدرضا سال 63 در عملّيات بدر آرپيجيزن بود. برادرمحميد كه پانزده سال بيشتر نداشت، اصرار ميكرد كمك آرپيجيزن محمدرضاشود. ولي محمدرضا قبول نميكرد. حميد ناچار به عنوان تك تيرانداز درعملّيات شركت كرد.
در يكي از عملياتها، محمدرضا از ناحيه دست راست هدف تير مستقيمكلاش قرار ميگيرد. ارپيجياش بر زمين ميافتد. چشمهايش بر اثر خونريزيميسوزد. امّا راضي نميشود كه او را به عقب ببرند. از دوستانش ميخواهد باچفيه دستش را ببندند. با همين مجروحيت چندين تانك دشمن را به آتشميكشد.
بعد از مدتي دست چپ ايشان هم بر اثر تير كلاش مجروح ميشود. ازرزمندگان ميخواهد كه زير پيراهن او را به دست چپش ببندند. بچهها كهاينگونه مقاومت او را ميبينند روحيه ميگيرند و بر دشمن ميتازند. امّا ازمحمدرضا ميخواهند به عقب برگردد. ولي باز هم نميپذيرد.
نزديك پل دجله، پاي ايشان هم مورد هدف قرار ميگيرد و پوتينهاي او پر ازخون ميگردد. يكي از رزمندگان او را روي دوش ميگيرد و به پشت خط ميبرد.
در پشت خط جوياي برادرش ميشود. به او ميگويند حميد سالم است. امّادقايقي بعد حميد را در حالي كه روي برانكارد خواباندهاند از آنجا عبور ميدهند.محمدرضا اين صحنه را ميبيند و حميد را از دستهاي بلند و كشيدهاش كهآويزان شدهاند ميشناسد. به طرف برانكارد ميرود پتويي را كه رويش كشيدهبودند كنار ميزند. با جسد برادر رو به رو ميشود. محمدرضا پس از برگزاريمراسم حميد دوباره به جبهه ميرود. در عملّيات 22 بهمن سال 64 مفقودميگردد. عاقبت در سال 1376 پيكر مطهّرش را فرشتگان آسماني به گلزار شهداميسپارند.