نوجوان اما استوار!

وقتي به استخبارات رفتم, در اتاقي كه ما را محبوس كردند, نوجوان دوازده سالهاي هم بود كه كاملا خاموش و بدون هيچ واكنشي در مقابل سخنان و رفتار ما, در گوشهاي نشسته بود و با ما سخني نميگفت, چرا كه فكر ميكرد ما جاسوس يا از افراد ضد انقلابيم. اما مدتي كه گذشت او به ما اعتماد كرد و از دردهايش برايمان گفت.
جالب توجه اين بود كه اين نوجوان دوازده ساله, در حاليكه زخمي بود و از عفونت شديدي رنج ميبرد, باز هم حاضر به همكاري با نيروهاي عراقي نبود و چنين برخوردي در اين جايگاه و اين وضعيت براي ما بسيار آموزنده و روحيه بخش بود و درس بزرگي به ما ميداد