آخرین اخبار:
کد خبر : ۵۰۴۱۳
۰۲:۲۳

۱۳۸۶/۰۴/۱۸

نامه به امام از اسارت




با شروع جنگ تحميلي, علي‌رغم آنكه تنها سرپرست خانواده بودم, با داشتن دو دختر و يك پسر و خانه‌اي استيجاري در تهران , خانه و كاشانه را رها كردم و به جبهه رفتم.
پس از مدتي در سال 1359 اسير و به اردوگاه موصل منتقل شدم. در آنجا فكر بچه‌هايم مرا راحت نمي‌گذاشت و دائما دغدغه خاطري نسبت به وضعيت آنها داشتم.
روزي براي برادر حسن عراقي دليل ناراحتي خود را شرح دادم, او نيز به من توصيه كرد تا نامه‌اي براي امام خميني(ره) به نام پدربزرگ بنويسم و از او مدد بجويم.
در آن موقع سواد درست و حسابي نداشتم, به همين خاطر از حسن درخواست كردم تا نامه را برايم بنويسد. او قبول كرد مشروط بر آنكه متن نامه را خودم بگويم و او بنويسد.
به حول و قوه الهي نامه‌اي به اين مضمون تهيه و ارسال گردين.
«سلام پدر بزگ جان, اميدوارم حالتان خوب باشد و خداوند آنقدر به من عمر بدهد كه يك‌ بار ديگر بيايم به پابوست و از نزديك دستت را ببوسم. بعد از آن غمي از مردن ندارم.
پدربزرگ جان, خودت مي‌داني كه مستاجر هستم. از شما خواهش مي‌كنم فكري براي بچه‌هايم بكنيد تا اگر من نبودم زير سايه شما بزرگ شوند. من اول خدا بعد شما را دارم و شما را نيز به خدا مي‌سپارم.»
پس از مدتي در كمال ناباوري و بهت و حيرت فراوان نامه‌اي به اين مضمون به دستم رسيد:
«پسرم عمران ,اميدوارم حال شما و سايرين خوب باشد. از بابت نوه‌هايم نگران نباشيد. من خودم مواظب بچه‌هايم هستم و آنها را به مدرسه فرستاده‌ام و به زيارت هم برده‌ام. شما مواظب خودتان باشيدو من منتظر بازگشت بچه‌هايم هستم. سعي كنيد سالم برگرديد, فكر ما را هم نكنيد.»
از خواندن اين نامه, گويي بال درآوردم و پرواز كردم. حالت عادي نداشتم, انگار دنيا را به من داده بودند. مثل ديوانه‌ها از اين طرف به آن طرف مي‌رفتم و نامه را به آزاده‌هاي بسياري نشان مي‌دادم تا بخوانند.
تا مدتها آن نامه ارزشمند و گرانبها را نگهداري مي‌كردم تا آنكه يكي از جاسوسان خودفروخته به نام عيدي نامه‌ام را ديد و آن را از من گرفت و گفت: تو كه پدربزرگ نداري.
او كه از قبل نيز مختصر اطلاعات راجع به آن نامه داشت به عراقيها گزارش كرد, آنها نيز در كمال خشونت و بيرحمي نامه را از دستم گرفتند و بردند.

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه