جانباز

صبح اولين روز ماه مبارك رمضان كه براي گرفتن آمار از آسايشگاه بيرون آمديم مسئول آمار گفت : بعد از آمار عليه مسئولان مملكتي شعار بدهيد .
اما همان طور كه انتظار مي رفت ، بعد از آمار هيچ كس شعار نداد . درجه دار عراقي كه يك ستاره روي دوشش بود و خيلي جوان به نظر مي رسيد به داخل اردوگاه آمد و سروصدا راه انداخت اما نتيجه اي نگرفت ، سپس همه برادران را داخل آسايشگاهها زنداني نمود.
روز بعد سرهنگ اردوگاه ، مسئولان آسايشگاهها را خواست و به آنها گفت به اسرا بگوييد اگر شعار ندهند آنها را مي زنيم و تا بتوانيم اذيتشان مي كنيم ، زيرا شما جزو مفقودين هستيد و هر كاري بخواهيم با شما مي كنيم . آنها نيز جواب دادند حتي اگر ما را بكشيد شعار نمي دهيم .
چند روز به همين منوال گذشت و هر بار كه سرهنگ مي آمد ، با جواب منفي برادران مواجه مي شد تا اينكه سياست ديگري را در پيش گرفت . روز پنجم ، شصت و پنج نفر از افرادي را كه به عنوان حرب اللهي شناسايي كرده بودند ، بيرون كشيدند و به داخل آسايشگاهي كه « خدمات » ناميده مي شد ، بردند و بعد ساير برادران را آزاد كردند.
يكي از دوستانم كه در جمع زندانيها بود ، مي گفت : شب هنگام در حال خواندن دعاي كميل بوديم و به جمله « يا رب ارحم ضعف بدني » رسيده بوديم و يكي از برادران داشت اين جمله را معني مي كرد كه ناگهان عراقيها در آسايشگاه را باز كردند تا برادران را به اتاق شكنجه ببرند . اولين كسي كه براي بيرون رفتن آماده شد برادر جانبازي بود كه هر دو پايش از بالاي زانو قطع شده بود و با دست راه مي رفت . اين كار به بقيه هم روحيه زيادي بخشيد ، بطوريكه همه از يكديگر سبقت مي گرفتيم .
در اتاقي كه در پشت ساختمان خدمات بود ، كيسه اي به سر هر يك از ما مي كشيدند و يك نفر روي چانه مان مي نشست و يك يا دو نفر ديگر دست و پايمان را مي گر فتند و با ميله و كابل به كف پاهايمان مي زدند و بعد برق وصل مي كردند .
نفر بعدي را به اتاقي قبل از اتاق شكنجه مي آوردند و در آنجا منتظر
مي شدند تا اولي از اتاق بيرون بيايد و هدف از اين كار آن بود كه نفر بعدي از صداي ناله و داد و فرياد نفر قبلي وحشت كند و به اصطلاح شكنجه روحي ببيند ، اما وقتي دويدن و سبقت گرفتن برادران را ديدند آنها بيشتر از ما روحيه شان متزلزل شد.