اقراردشمن

محدوديتهاي غذايي و دارويي ، نبودن امكانات رفاهي ، شكنجههاي وحشيانه جسمي ، اذيت و آزارهاي روحي و عاطفي از طريق دست بردن در نامهها و مشكلات و مصائب ديگر ، همراهان هميشگي اسارت بچهها بودند . اما عليرغم همه اين مسائل باز هم بچهها با مايه گذاشتن از جان و ذرهذره وجودشان اردوگاه را به ميهن دوم تبديل كرده بودند .
يادم ميآيد افسر توجيه سياسي عراق در جلسهاي كه مسئولان آسايشگاه و اردوگاه در آن حضور داشتند ، گفت : « اين چه وضعيتي است ؟ وقتي وارد اردوگاه ميشوم مثل اين است كه وارد ايران شدهام . انگار نه انگار كه اينجا عراق است . براي خودتان حكومت تشكيل دادهايد ، به قول خودتان معنويت را حاكم كردهايد . بايد وضعيت هر چه زودتر تغيير كند ، بايد ... » و هزاران بايد ديگر . اما خودش ميدانست كه وقتي چنان شكنجههاي وحشيانهاي اثر نميكند ، ديگر حرف و سخن چه مفهومي دارد
آري ، بچهها حكومت و حركتي را درون مرزهاي دشمن و عليرغم همه حركتهاي او آغاز كرده بودند كه شروع آن با حداكثر امكانات در خارج از جو اسارت و جو برادري و عشق بچهها نسبت به يكديگر شايد امكان پذير هم نبود. چون بر خلاف صميميت و عشق و علاقه بچههانسبت به يكديگر ، هر فرماني كه از سوي مسئولان اردوگاه و نمايندگان آنان صادر ميگرديد حتماً بايد گردن نهاده ميشد ، حتي اگر به ضرر اجرا كننده باشد .
تعاون و ايثار را در بالاترين مرتبه و ميزان به هنگام اسارت بچهها بخوبي ميتوانستي ببيني و من ديدم و تجربه كردم ، و عجب تجربه شيرين و جاويداني بود ! يادش به خير !